چشم بلبلی چشم بلبلی ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

نی نی ناز مامان وبابا

سینه خیز

عصر شنبه 18 شهریور 1391 وقتی 165 روزه شدی یهو دیدم که سریعتر از قبل سینه خیز میری سمت تلفن جالبه پسر بلا عروسکاتو هم دوست داری اما براشون سینه خیز نمیری اما اگر کنترو تلفن ازت دور باشه سینه خیز میری به سمتشون از دست تووووووووووووووووو به قول یکی از دوستام کم کم خونه باید مسجد بشه چون تو سراغ همه چی میری  ...
20 شهريور 1391

مامان تنبل عکس بزار تو وبلاگم

عاشق اسباب بازیهای تو روروکت شدی جیگرتوووووو قربون نگاهت بشم زنبورکم اینجا برا اولین باره که داری شصت پاتو میخوری  اینطوری هم از تو کریرت میای پایین شیطونک عاشق این نگاهتم ...
6 شهريور 1391

خاطره

امروز پنج شنبه 12 مرداد 1391 دقیقا پارسال همچین روزی فهمیدم  یه نینی تو دلم دارم و قراره یه فرشته کوچولو و تو دلم پرورش بدم و به این دنیای بزرگ تحویلش بدم الانم این فرشته تو بغلمه و داره شیر میخوره  اینو نوشتم چون اون روز و تمام اون 9 ماه بارداریم جزو روزای به یادموندنی تو زندگیمه خدایا شکرت به خاطر تمام نعمتهایت و سپاس به خاطر همه مهربانیت  ...
13 مرداد 1391

4 ماهگی

امروز سه شنبه 10 مرداد 1391 پسرم 4 ماهه شد بردم واکسنتم زدمو قدت67 و وزنتم 6900 بود الان حسابی میخندی اواز میخونی دمر میشی صداهای جورواجور درمیاری ذوق میکنی نمیدونم چرا گاهی اوقات الکی سرفه میکنی و بعدش میخندی کلا هم بسیار خوش اخلاقی و ارومی و خنده رویی دیگه اقا شدی اینم عکست قبل از این که بری واکسن بزنی الانم از بهداشت اومدی و خوابیدی اینم عکس از یه جشن کوچیک سه نفره برای 4 ماهگی گل پسرم با کیکی که خودم پختم اینم لینک عکسات http://www.8pic.ir/images/d33vq5iuq4fsgk1in6fc.jpg http://www.8pic.ir/images/dsiikk9v7lphzey2krag.jpg http://www.8pic.ir/images/4urwj3k1tqfe8q4ao0k...
13 مرداد 1391

عکسهای رهام

این پسر من وقتی خوابش میاد دستشو میبره زیر بالشش و میارتش بالا وقتی هم خوابش میبره دستشو میبره رو سرش وقتی هم دنیا اومد همینطوری بود  بعدشم این وری میشه از خواب هم پا میشه میره حموم بعد هم خوش تیپ میشه که بره ددر تا مامانش حاضر بشه مشغول تماشای دستاش میشه اینم یه سری عکس با لباسایی که خاله سارام برام فرستاده   ...
9 مرداد 1391

نامه ای به مامانم

سلام مامانی جونم من از میون همه ادمهایی که میبینمشون هر روز و هر شب فقط تورو میشناسم و البته یکم بابامو اخه تو به من شیر میدی وقتی گرسنمه باهام بازی میکنی وقتی بیحوصلم منو عوض میکنی و میشوری وقتی پیف و پوف کردم منو بغل میکنی وقتی سیرم و جامم خشکه اما دوست دارم بغل باشم و راه برم و به همه جا سرک بکشم منو حموم میبری و تو حموم با من بازی میکنی لیفمو میدی دستم چون خیلی دوسش دارم مامانی وقتی ناراحتی حالیم میشه وقتی خوشحالی حالیم میشه وقتی کار زیاد داری حالیم میشه وقتی با بابا میگین و میخندین و .......... همه رو میفهمم اما من تو تمام این مواقع هم به فکر خودمم یعنی اگر بغل بخوام باید بغلم کنی یا باهم بازی کنیم  ...
9 مرداد 1391