چشم بلبلی چشم بلبلی ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

نی نی ناز مامان وبابا

غلت

امروز 4 شنبه 28 تیرماه 1391 هوراااااا اولین غلت رو زدی و چند بار هم تکرار کردی اما من بنا به توصیه دکترت هر وقت غلت زدی برعکست کردم دکتر گفت فشار به شکمت برات خطر داره اما خیلی تنبلی چون هروقت غلت میزنی زورت میاد سرتو بالا بگیری هههههه میچسبی به زمین و کلا خوشت هم نمیاد چون بعدش گریه میکنی مامانی کسی زورت نکرده ها خوب غلت نزن پسرم  امروز یه کار دیگه هم میکنی کف دو تا پاتو میچسبونی بهم و میاریشون بالا و نگاهشون میکنی قربونت برم من که هر روز شیرین تر میشی عسلم     اینم لینک عکس http://www.8pic.ir/images/2ym2qna46ag0awia719m.jpg ...
9 مرداد 1391

پوف بخوره پسرم

امروز 3 شنبه 27 تیر ماه 1391 ناز پسرم امروز اولین پوفشو خورد یک شنبه برده بودیمت دکتر دکتر گفت وزنت 6500 و قدت 65 هست دکتر خیلی تعجب کرد گفت رشد قدیش خیلی خوبه و بیشتر از رشد وزنیش هست گفت البته وزنشم خوبه کمبودی نداره و بعد هم گفت که یه سیب زمینی و یه هویج یه پیمونه برنج نیم دونه رو بپزم و از لعابش بهت بدم روز اول یه قاشق روز دوم دو قاشق تا روز پنجم 5 تا قاشق و بعدش هر چه قدر خواستی وووووووووی وقتی بهت دادم بخوری خیلی خوشت اومد و بازم میخواستی فدات بشم ولی خودمونیما خیلی بیمزست یعنی بد مزست ههههه اما فعلا همینو بخور تا بعد خوشمزه ترشو بخوری    بووووووووس پسرم اینم لینک عکس http://www.8pic.ir/images/6zi5...
8 مرداد 1391

این چه کاری بود اخه

امروز شنبه  24 تیر 1391 نمیدونم چه کاری بود من کردم خدا رحم کرد امروز تو اشپزخونه داشتم کار میکردم تو هم تو کریرت جلو تلویزیون بودی و حرف میزدی برا خودت و جیغ میزدی خلاصه بازی میکردی یه لحظه از تو اشپزخونه دیدم تو کریرتنیستی اومدم دیدم ولو شدی کف زمین و داری میخندی و بازی میکنی وای باید دیگه حتما حتما ببندمت نمیدونم چه جوری اومدی پایین فدات شم مامانی بووووووس  ...
25 تير 1391

سه ماهگیت مبارک

امروز که دارم مینویسم یه هفته از سه ماهگیت گذشته اخه بابا جون یعنی بابا بزرگ بابا فوت شده و من نتونستم بیام وبلاگتو بنویسم  امروز شنبه 10 تیر 1391 پسرم سه ماهه شد  من برات یه کیک پختم و با بابا محسن یه جشن کوچولو گرفتیم و عکس انداختیم تو این سه ماه کلی بزرگ شدی و من هر روز کارای جدید ازت میبینم و عشق میکنم عسل مامان اونقدر دست و پا میزنی که خسته میشی و یهو به گریه میفتی من گاهی که موقع خوابیدنت داری دستو پا میزنی با پتو پاهاتو سفت میکنم و تو اروم میشی و میخوابی  دستاتو میشناسی و وقتی میاری بالا نگاهشون میکنی و میزاری تو دهنت تازه بعضی اوقات که پستونک دهنتو از دهنت پرت میکنی بیرون و مشتاتو تا مچ میکنی تو حل...
19 تير 1391

چند روزیه ........

امروز دوشنبه 29 خرداد 1391 گل پسرم ناز پسرم 82 روزشه بزرگ شده گل بوده گل تر شده ناز بوده ناز تر شده جیگر شده بلا شده  کارای جدید میکنه پنج شنبه که گذشت یعنی وقتی 78 روزت بود بهم یه قهقه تحویل دادی که کلی ذوق مرگ شدم تا الان دیگه تکرار نشد اما من منتظرم بازم برام قهقه بزنی چند روزیه دستاتو مشت میکنی و چنان صدایی در میاری و ملچ مولوچی میکنی که بیا و ببین چند روزیه وقتی میخوابی دستتو دست چپتو میزاری زیر بالشت و بالشتو میاری بالا  چند روزیه خیلی جیغ میزنی و به سرفه میفتی و دو سه روزه که خیلی سعی داری عروسکای رو کریرتو بگیری اما نمیتونی گلکم اما زود یاد میگیری  عاشقتم پسرممممممم ...
30 خرداد 1391

اویزونی

امروز که دارم مینویسم سه شنبه 23 خرداد 1391 امروز 76 روز از روزی که از دل من اومدی بیرون میگذره  یه هفته ای هست که فهمیدم عاشق عروسکایی هستی که تو گهوارت و تخت اویزونه و اهنگ میزنه کلی باهاشون حال میکنی و حرف میزنی تازه گاهی باهاشون دعوا هم میکنی نمیدونم چی کارت میکنن  به کریرتم عروسک اویزون هست که اونا رو هم دوست داری وقتی من انگشتامو میارم بالا یعنی اویزون میکنم دوست داری ههههههه هر چی اویزونه دوست داری یه چیز دیگه رو هم باید بگم از پریشب تا حالا وقتی میخندی یه کوچولو خنده هات صدا داره اما زیاد نه و همیشه هم نه من منتظرم زیاد بشه خیلی دوست دارم اون خنده هاتو بشنوم تا بخورمت و قورتت بدم و بچلونمت هر چه قدرم میچلون...
23 خرداد 1391

روز مادر

امروز شنبه 23 اریبهشت 1391  عسلکم تو چرا امروز به مامان تبریک نگفتی ههههههههه در عوض کلی نق زدی و نمیخوابیدی از ساعت 10 و نیم بیدار بودی تا 2و نیم  اما بابا محسن هم خودش تبریکشو گفت هم به جای تو برام کادو خرید  از طرف خودم و خودت به مامان فاطی و مامان اکرم هم تبریک روز مادر رو میگم ...
24 ارديبهشت 1391