سی و یک ماهگی

فقط چند خط  کوتاه و بدون عکس

و

البته مهمم

حرف زدنت پیشرفت خوبی داشته و جمله های کوتاه میگی و بیشتر فعلها رو هم میگی و این خیلی برای من خوبه

گرچه نگران نیستم اما خوب طبیعیه که دوست دارم هر روز بیشتر شیرین زبونی کنی

 

و

و

و

و

و این که

مدتی هست که مجبورم جایی میریم پوشکت کنم

جیش و پیفوتو نمیگی اصلااااااااااا

واقعا نمیدونم چرا 

روزهای خیلی سختیه برام

گاهی عصبی میشم

اما تا همین امروز خیلی خودمو کنترل کردم ولی دو سه باری دعوات کردم

که پشیمون شدم و دیگه تکرار نکردمم

نمیدونم این دوره کی تموم میشه چون همکاری هم نمیکنی اصلا اما خدا کنه زودتر تموم بشه

با همه اینها عاشقتمممممم کوچولوی مهربون من

[ پنجشنبه 20 آذر 1393 ] [ 0:30 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
ماه سی امم

فقط عکس

جشن روز کودک

یک روز در شهربازی کوروش

kids club کوروش با دوستان

سفر به اصفهان

 

[ پنجشنبه 20 آذر 1393 ] [ 0:22 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
دو سال و نیمگیییییی

چه قدر این عکسها ارامم میکند....

لحظات شاد خدا را ستایش کنیم.لحظات سختی خدا رو جستجو کنیم

لحظات ارامش خدا را جستجو کنیم.لحظات درد اور به خدا اعتماد کنیم

 و در تمام لحظات خدا رو شکر کنیم . خدایااا شکرتتتتتت

اینممم عکسهای این ماه و سفر به شمال

ماشین بازی

بازی تو کوچه با یه دوست

[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 14:45 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
29 ماهگی

وووووی خیلی سخت

چون یه عالم نوشتم و با زدن یه دکمه اشتباه همش پاکیده شد

یه چیزی روراست بگم وب نوشتن برام خیلی سخت شده

خوب حالا بگذریم

بزرگ شدنتو خیلی خیلی دارم حس میکنم خصوصا وقتی فیلم و عکسهای پارسالتو میبینم

دلم میخواد زمان متوقف بشه حس میکنم دلم برای این روزها تنگ میشه

همونطور که دلم برای نوزادیت تنگ شده دلم برای یه سالگیت تنگ شده

دلم برای شیر خوردنت تنگ شده برای پوشک کردن برای گریه های شب برای بیدار شدنهای نیمه شب برای غذای مخصوص درست کردن و ..........

میدونم سالهای بعد هم دلم این روزها رو میخواد رهام 29 ماهه

رهامی که 

وقتی بابا محسنش میاد خونه از شدت ذوقش نمدونه چه کنه

رهامی که هر وقت بابا میخواد بره بیرون باید کفشهاشو بهش بده یا هر وقت میاد میاد خونه باید کفشهای بابا محسن رو بزار جا کفشی

رهمی که تا صبح ها ازخواب بیدار میشه میگه بابا نیست میگم نه میگه هکت(شرکت) میگم اره رفته شرکته میگه کفش و ادای کفش پوشیدن بابا رو درمیاره و بعدش میگه ماشین  قاقامممممم یعنی با ماشین رفته

و ...........

یه وقت یه کارایی میکنی که هم لذت میبریم و هم گاهی اذیت میشیم

مثلا

هیچکس حق نداره به وسایل هیچ کس دیگه دست بزنه من نمیتونم موبایل بابا رو ساعتشو کیف پولشو و ..... دست بزنم چون ازم میگیری و میگی باباشه و میره میدی به محسن و یا برعکس 

این روندو تو خونه مامان فاطی و مامان اکرم هم داری و کلال هر کسی رو که بشناسی و بدونی وسایل مربوطشون کدومه

حتی تا پشت در دستشویی و حموم میری تا وسیله هرکسی رو بدی دستش

تو خونه کنترلها رو بهم میگه باباشه یعنی برای باباست از ترسم میگم نه برای همست چون در غیر اینصورت حق استفاده از تی وی رو هم ندارم ههههه

یه سری کلمات رو هم میگی اما هنوز بلبل نشدی

به کامیون و اتوبوس و قطار توجه خاصی داری

به کتابخوندن و درست کردن پازل و گاهی نقاشی کردن هم علاقه مند شدی که من اینو خیلی دوست دارم

عشقمیییییی خیلی دوست دارمممممممم

[ يکشنبه 23 شهريور 1393 ] [ 0:07 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
28ماهگی

بای بای پوشکککک

بله از پوشک گرفته شدی

اصلا فکر نمیکردم اینقده خوب همکاری کنی بابا محسن سه روز رفت چابهار و ماهم رفتیم خونه مامان فاطی

ازسه شنبه عصر 24 تیرماه شروع کردیم تا رسیدیم خونه مامان فاطی گفتش که در بیار پوشکشو من گفتم بزار از فردا صبح اما گفت نه از همین الان شروع کن

بار اول که جیش کردی اصلا به روی خودت نیاوردی اگاری متوجه هم نشدی که خیس شدی

خلاصه اون شب همش تو حموم بودی و حیاط

از صبح فرداش تا شب هشت بار خونه مامان فاطی رو ابیاری کردی حسابی

من تند تند میبردمت حموم چند باری جیش کردی گاهی جیش میکردی بعد میگفتی جیش حسابی ناامیدم کردی تازه گاهی بعد جیشت دوباره یه قطره هم کردی تو شورتت با خودم گفتم امادگی نداری و استرس بهت وارد شده

ولی تصمیم داشتم تا اخر هفته ادامه بدم و اگر همکاری نکردی دوباره پوشکت کنم

پیفو هم اصلا نکردی

بلاخره اومدیم خونه خودمون بازم تند تند میبردمت اونجا جیش میکردی و منم بهت جایزه میدادم

یه دو سه باری هم گفتی جیش دارم

پنج شنبه شب هم افطار دعوت بودیم خونه دختر عمه الهام خیلی استرس داشتم دوست نداشتم پوشکت کنم اما کردم اونجا دیگه هر بار جیش داشتی گفتی و کلی ذوق کردم

یعنی روز سوم کاملا مسلط بودی

تو خونه خودمون فقط دو بار جیش کردی یه بار تو ماشینت یه بار رو فرش

با پیفوت حسابی مشکل داشتم چون میترسیدی و نمیکردی دو روز خیلی خیلی خیلی خستم کردم هر پنج دقیقه یه بار میگفتی جیش میبردمت برمیگشتی میومدی و نمیکردی بهد دو روز کم کم راه افتادی

اما الان دیگه کاملا یاد گرفتی و منم راحت شدم فقطط ایستاده دستشویی میکنی امیدوارم اینم زودتر یاد بگیری

دیگه بزرگ شدیهاااااااااااا

خوب برات بگم از سفر ترکیه

پسملی خوش سفری بودی گرچه خسته میشدی گاهی اما خوب حق هم داشتی تو هر مرکز خریدی میرفتیم تو رو میبردیم شهر بازیش و اونجا حسابی بازی میکردی

شهر بازی مرکز خرید جواهر خیلی بهتر بود اونجا خیلی ذوق داشتی یه قسمت مربوط به بازیهای بادی بود و تو خیلی کیف کردی عکسهاشو برات میزارم

بازم لغات زیادی رو یاد گرفتی تو هفته قبل که رفته بودیم خوزنکلا و پیشرفتت بهتر بوده

پسری مامان عاشقتممممممممممممممممم میبوسمت

میدان تقسیم استانبول که تو از پرنده هاش خوشت نمیومد و حق هم داشتی

کلوپ بازی در مرکز خرید جواهر

بدون شرح

[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 8:09 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
27 ماهگی

27 ماهگی با اغاز فصل تابستون و گرما بود

از 19 خرداد باهم رفتیم کارگاه مادر کودک اردیبهشت که شهرک غرب بود

8 جلسه توی دوماه هفته ای یک بار هر دوشنبه از ساعت 11 تا 12 

قبل از ثبت نام یک جلسه بردمت به طور ازمایشی تو کلاسهای مرکز تماشا همکاریت بد نبود

اما اینجا اصلا همکاری نمیکنی و فقط میری سراغ تاب و سرسره و استخر توپ

مربیت که اسمش خاله نگین بود بهم گفت کاری بهت نداشته باشم بزارم ازاد باشی

بهش گفتم اگه قرار بئد اینجا بازی کنه میبردمش پارک اما اون میگفت زده میشی با این که با عقیدش موافق نبودم اما خوب کاری که اون میگفت انجام میدادم

برنامه کلاس اینطوری بود که با شعر سلام سلام کلاسو شروع میکردیم

سلام سلام بچه ها

سلام ما به شما

سلام ما به کیه

اونوقت به هر کدوم از بچه ها نگاه میکرد باید اسمشو میگفت و براش دست میزدیم

شما هم اسمتو میگی و بعدش میری سراغ بازیهای خودت

یکم بازی میکنین و شعر میخونین و بعد سراغ کاردستی که هر جلسه یه چیز درست میکنیم

عکساشو برات میزارم

بعد هم خوراکی و کتاب قصه و تماممم

شما توی تمام این مدت روی هم پنج دقیقه هم با کلاس همکاری نمیکنی

الان که دارو وبتو مینویسم یه جلسه دیگه مونده کلاست تموم بشه

که تو پست بعدی برات مینویسم

این ماه هم تو تاریخ 8 تیر رفتیم استانبول و یه سفر خوب داشتیم

اونم تو پست بعدی برات مینویسم

یکم و فقط یکم دایره لغتت بهتر شده

بازی کردنت با ماشین خیلی قشنگه میخوی روی زمین و بازی میکنی و بیشتر دوست داری ماشیناتو رو سرامیک راه ببری یا پادریها رو برداری و برعکس کنی و روشون ماشین بازی کنی

تو هفته دو سه بار هوا که خنک میشه بابا محسن میبرتت پارک و تو حسابی بازی میکنی گاهی هم میبرتت جیگرکی و شامتم بهت میده و کلی بهت خوش میگذره

اینم چند تا از عکسات

اینجا قلعه سحرامیزه

اینجا هم خانه کودک اردیبهشت در کنار دوستانت پارسا و کیاراد

اینطوری میخوابی کف سرامیک و ماشین بازی میکنی

اینم کاردستیت که وقتی رفتیم تماشا درست کردی

اینم کاردستیهات در خانه کودک اردیبهشت

این مثلا شیره که باید بگیری جلوی صورتت

 

[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 15:45 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
26 ماهگی

اره 26 ماهگی شایدم همون دو سال و دو ماهگی معروف

همون که همه میگن بچه ها کلی تغییر میکنن

عزیز مامان بازم چندان تو حرف زدن پیشرفتی نداشته چند تا کلمه جدید میگی

مثل 

ماکارونی:کامنی

گوجه:دوجه

مامان بافی:مامان فاطی که البته معمولا از گفتن مامان طفره میری

قورباغه:گوباگه

دوچرخه:دوهگه

هوهو چی رو هم میگی چون مترو زیاد سوار میشیم و تو هم عاشق مترویی

البته سعی میکنی همینهایی هم که بلدی رو زیاد تکرار نکنی و تازه گاهی پس رفت هم میکنی

مثلا قبلا به فاطی میگفتی باتی الان میگی باف خخخخ 

دو سه روزم هست مثلا میگی ببیبه منه یعنی ماشین منه پوف منه و ....

یا میگی گوگی اومد بابا اومد

تو این ماه با هم نمایشگاه کتاب رفتیم گرچه تو به کتاب خوندن علاقه ای نشون نمیدی اما من سعی میکنم تا تو رو به کتاب علاقه مند کنم از اونجا برات چند تا سی دی خریدم اومدم برات گذاشتم اما خیلی علاقه نشون ندادی الان چند روزه خیلی دوسشون داری و نگاه میکنی برات از نمایشگاه خمیر بازی گرفتم اونجا تو غرفه خمیر بازی دیدم خیلی علاقه نشون میدی تو خونه هم باهاشون بازی میکنی

یه شمال هم رفتیم که خیلی بهت خوش گذشت تو حیاط ویلا همش با ماسه بازی میکردی و کنار دریا هم همینطور

چند روز قبل بردمت خانه بازی تماشا کارگاه خلاقیت مادر و کودک خیلی بهتر از حد تصورم بودی چند باری خواستی بیایی بیرون اما خوب بازم خوب بود و نشستی

از محیطش خوشم اومد و میخوام اسمتو کلاس بنویسم

اینجا نزدیک خونمون سرای محله خانه کودک داره اما مربیش هیچ عملی انجام نمیده تا تو جذب اونجا بشی

پسر مامان خیلی اروم شدی و بزرگ شدنتو خیلی خوب میبینم

تقریبا یه هفته خاله فرشته خونمون بود تو یه عالمه باهش بازی میکردی میرفتین عصرها با هم تو بالکن و خوراکی میخوردی و بازی میکردی اون مدت بهت خیلی خوش گذشت چون خاله مدام باهات بازی میکرد

راستی

 

دیگه بهت با شیشه شیر نمیدم با این قضیه خوب کنار اومدی یا از نی استفاده میکنی یا با لیوان

یه چیز دیگه این که دیگه رو پا هم نمیخوابونمت شبها بعد از مسواک زدن میری بابا محسنو بوس میکنی و میری تودتختت منک کنارت میشینم و با دستام بازی میکنی تا خوابت میبره

شبه ها خوابت خیلی بهتر شده گاهی یه بار و گاهی هم اصلا بیدار نمیشی

تقریبا یه روز درمیون با بابا محسن پارک میری به بابا میگی باک باک که یعنی تو رو پارک ببره

میبوسمت عشق مامانی

 

اینجا همون پارکه که تو پست قبلی گفتم با نینی تو پارک مبادله پایاپای کردی

اخه ببین کجاها وامیستی

نمایشگاه کتاب

 

بازیهای رهام

اینجا هم داشتیم میرفتیم تماشا قبل ورود یه نی نی دیدی داشت بازی میکرد تو هم اماده بودی بری باهاش دوست بشی

 

[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 0:31 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
25 ماهگی

باز دیر اومدم اما همینم که اومدم خیلی خوبه تنبل شدم تو وبلاگ نوشتن

امروز اومدم وبتو اپ کنم دیدم دو تا پیام خصوصی دارم از بچه های کلوپمون و هر دو خبر بارداری مجددشون رو بهم داده بودن یکیشون طنین جون و اون یکی رو بهم سفارش کرده به کسی نگم

الان یهو به فکر افتادم که یعنی من طاقتشو و تواناییشو دارم دوباره باردار بشم یا نه 

نمیدونم اصلا کاردرستیه دوباره بچه اوردن یا نه

فعلا موکولش میکنیم به بعد

بریم سراغ پسر مامان

خیلی وقت و روراست بگم حوصله طولانی نوشتنو ندارم

امسال سیزده به در رفتیم خونه مامان فاطی اونجا کلی تو حیاط بازی کردی اما چون سرد شد زود اوردمت تو اتاق

همون یکم تو حیاط موندن باعث شد یه سرما کوچولو بخوری و زود خوب شدی اما انگار تو بدنت مونده بود چون چند روز بعدش دوباره به شدت تب کردی و دکتر بردمت گفت گلوت خیلی چرک کرده فردای اون روز منم سرما خوردم شدید اما زود رفتم دکتر و بهم دو تا امپول زد منی که اصلا امپول نمیزدم این بار به خاط تو زدم تا زود سرپا بشم بتونم به تو برسم بابا محسن هم خوب بهم رسید اما دو روز بعدش همون مریضی رو بابا گرفت و اونم دکتر رفت و دو تا امپول و ........ خلاصه هر سه مریضی مشابه گرفتیم

باز هم خیلی تو حرف زدن پیشرفتی نکردی چند تا لغت جدید مثل دوچرخه وگوجه و فاطی و پارسا رضا محسن و اسم خودت

دیگه هوا خوب شده و ما سعی میکنیم تند تند ببریمیت پارک گاهی هم عصرها بابا محسن میبرتت

خوب یاد گرفتی و تند تند خودت میری سرسره بازی میکنی و از بازی بچه های دیگه کلی ذوق زده میشی

یه بار بردیمیت پارک و ماشینتم بردیم یکم بازی کردی و بعد سه چرخه یه نینی دیگه دیدی و خواستی با اون بازی کنی و اونم خواست با ماشین تو بازی کنه و این شد که مبادله پایاپای کردین عکساشو برا میزارم

تو پارک بیشتر از ماشین بازی عاشق توپ بازی هستی با بابا کلی توپ بازی میکنی

خوب دیگه برای این پست کافیه

میبوسمت عشق مننننننننن

 

[ چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 ] [ 8:24 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
تولد دوسالگی نفسممم

زود گذشت نه؟همهدلنگرانیهای بارداری همه استرسها و دکتر رفتن ها همه دردهای دوران بارداری 

زودگذشت نه؟همه شب بیداریها همه نگرانیهام و استرسهام درمورد شیر خوردنت همه ناله کردنهات موقع خوابیدن

زود گذشت نه؟ همه واکسن زدنهات و دردهاش همیشه میگفتم کاش میشد اصلا بهت واکسن نزنم

زود گذشت نه؟ همون ویروس لعنتی رزوئلا که اشک خودت و من رو دراورد همون که با هیچ دارویی تبت رو پایین نمیاورد همون که مدام میبردمت حموم تا تبت رو بتونم کنترل کنم همون که پسر صبور و اروم من رو نااروم کرده بود همون که باعث وحشت من شده بود از تشنج یادته بابا محسن هم نبود من غروب تورو بردم دکتر وا یادت میاد نزدیک یک ماه پاهات سوخته بود و مدام هم پوشکتو کثیف میکردی با هیچ کرمی و هیچ دارویی سوختگی خوب نمیشد با سختی اجازه میدادی بشورمت از تمام سوختگیها خون زده بود بیرون همش برای دندون دراوردنت بود خدا رو شکر که اینها رو یادت نیست

زود گذشت نه؟ اولین قدمهات یک هفته بعد از تولد یک سالگی چه قدر ذوق زده شده بودی یادت هست یادت هست همه تلاشهات برای حرف زدن

همه چیز زود گذشت هیچوقت دهم فروردین ساعت 5 صبح که اماده میشدم برم بیمارستان از ذهنم پاک نمیشه یادم نمیره که باهات تو شکمم خداحافظی کردم و گفت تا چند ساعت دیگه میایی بغلم

حالا دوسال گذشته و تو در خواب نازی و از امروز سه سالگی تو اغاز شده

زود گذشت مامان نه فکر میکردم راه درازی است فکر میکردم راه دشواری است اما سرانجامش پیشرفت و رشد تو بود رسیدن به یک رهام دوست داشتنی اروم و صبور و بسیار شیرین زبون

دوستت داریم تولدت مبارک روزی شاید نه خیلی دور این نوشته ها رو بخونی اما تا پدر نشی تا فرزندی نداشته باشی نمیتونی بفهمی من چه حسی داشتنم ارزویم سلامتی تو و پیشرفت تو و داشتن روزهای شاد است 

 

این عکسهای تولد رنگین کمانی تو در روز دهم فروردین 1393

 

 

خوش امادگویی


 

کیک رنگین کمونی 

                 بیسکوییتهای رنگین کمانی                                                                                                                میز شام رنگین کمونی                                                                                                      

پسر رنگین کمونی

اینم کادوی تولدتت

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 13 فروردين 1393 ] [ 22:01 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
اخرین ماه از یک سالگی

اول بگم یه بار کلی مطلب نوشتم اما همش نابود شددددددد

منم دیگه حوصلم نگرفت الان دوباره اومدم بنویسم

خیلی بزرگ شدی و شیطون شدی

اما خدا کنه این روزها یادم نره

این روزهای شیرین فراموشم نشه

گاهی میگم کاش زمان وامیستاد خیلی روزها عاصی میشم خیلی شبها عاصی میشم اما با یه قهقهت با یه شیرین کاریت همه چی یادم میره همه چی تو این جور مواقع از خدا میخوام در برابر تو منو مقاوم کنه صبور کنه که داد نزنم که اخم و تخم نکنم که در مقابل شیطونیهات از خودن تفکر خلاقانه نشون بدم و یا حداقل حداقل بهم ارامش بده تا باهات برخورد خشونت امیز نکنم

چون تو فقط دوسالته داری دو ساله میشی یه ماه دیگه دوساله میشی

اوخخخخخخ عزیزکممممممم گاهی میفشارمت تو هم کلی خوشت میاد بهت مگم رهام بیا گازت بگیرم دستتو میاری جلو بعدشم اون یکی دستتو میاری جلو منم گاز میگیرم تو هم غش غش میخندی 

صبح ها از خواب بیدار میشی میدویی میای تا بوس صبحمو بدی بعد میری جلو پنجره هی بابا رو صدا میکنی

بهت میگم رهام بابا نیست رفته گاهی گریه میکنی گاهی میگی رفت و میری جلو در صداش میکنی اونقدر صدا میزنی که کلافم میکنی زنگ میزنم به بابا یکم باهاش حرف میزنی اروم میشی خیلی بابایی هستی خیلی وقتی بابا میاد خونه کیف دنیا رو میکنییییی

با تلفن حرف زدن رو خیلی دوست داری روزها با خاله ها و مامان فاطی و مامان اکرم تلفنی حرف میزنی

اما به زبون خودت که خیلی هم شیرینه و فقط خودت میفهمی که چی میگی اما همه رو با حرف زدنت به ذوق میاری

دایره لغتت خیلی نیست اما چند تا کلمه یاد گرفتی اسم اقاجونو میگی خیلی هم با ناز میگی میگی بیژنننن

اسم بابا اصغرم میگی اگرررررر

به خاله میگی اله اما چند روزه میگی ااهه یعنی الهه 

پارسا رو خیلی زیاد دوسش داری

این روزها خیلی میری پشت پنجره از پشت پنجره با پیشیها حرف میزنی 

خیلی چیزها باید برات بنویسم اما الان اصلا نمیزاری 

 

 

این کلاه سر کردن و روسری سر کردن پسر مامان

 

اینم برف بازی

یه روز خوب با دوستای رهام و دوستای خوب خودم (کیدز کلاب)

[ پنجشنبه 29 اسفند 1392 ] [ 18:39 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد