پسرناز بهاری

یادم میاد وقتی به تست حاملگیم نگاه کردم و اون دو تا خط رو دیدم که نشون میداد من دارم مادر میشم

خیلی زود گذشت از اون روز

و حالا

سه سال از اولین دیدارمون گذشت از اولین نگاه معصومانه ات

امروز سالروز تولد یه فرشته بود

پسر مهربونم تولد مبارک

سه سال از روزی که اومدی و همه لباسهایت برات بزرگ بود گذشت و اصلا به فکرم نمیومد روزی بیاد که حتی یکیشون برات کوچیک باشه 

زمان با شتاب در حال گذره

امسال هم برات مثل سالهای قبل با حضور خانواده هامون تولد گرفتیم و بهت خیلی خوش گذشت و همش دنبال کادوهای تولدت بودی

با کلک باز کردن کادوها عکس میگرفتیم ازت و استرس و هیجان کادوهات کاملا از چهرت مشخص بود

تولد امسالت رو با تم shaun and sheep گرفتیم

به قول خودت ببعی

خیلی هم ذوق کردی وقتی همه چیز رو به اون شکل میدیدی صبح تولدت هم محسن تو رو برد خانه بازی و کلی بازی کردی

این چند روز عید یکم اخلاقت عوض شده و انگاری واقعا سه ساله شدی یه جورایی حس میکنم واقعا یک سال بزرگتر شدی شیطون هستی اما یکم عاقلانه تر فقط یکم ها

بگم یکم از کارهات

صبح تا چشماتو باز میکنی اولین چیزی که میگی اینه که ماشین بابا چیه تو ماشین بابا رو دوست داری و به ترتیب این سوال رو در مورد ماشین اقاجون و عمو محمد و بابا اصغر میپرسی و این روند تا شب موقع خواب ادامه داره دیگه مغزمون رو پوکوندی

به کفشهای محسن هم گیر میدی و تو باید براش تصمیم بگیری چه کفشی پاش کنه و تا میگیم میخواییم بیرون بریم سری سراغ جاکفشی میری و کفشهاشو میزاری پشت در

نمیدوم بعد تعطیلات چه کنم تو رو که وقتی بیدار میشی محسن سر کاره و چی باید بکنم با تو

عکسهای تولدت و عید رو برات میزارم

میبوسمت و تا ابد دوست دارم

 

 

[ پنجشنبه 13 فروردين 1394 ] [ 22:56 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
اخرین برگ از سال 1393

امسال هم با همه سختیها و شیرینیهاش داره تموم میشه

دیر اومدم سراغ وبلاگت مثل همیشه اما بلاخره اومدم

دو روز دیگه مونده به پایان سال الانم خونه نیستی رفتی خونه به قول خودت خاله فلوک تا من باقیمونده کارامو کنم

اونقدر شیطون شدی که هیچکس باور نمیکنه تو همون رهام اروم و سر به زیری

نمیدونم چرا یهو از این رو به اون رو شدی بلا شدی

وابستگیت بهم زیاد شده اما کمی بهتر شدی به نسبت ماه قبل

چند روز قبل خونه مامان فاطی داشتی بدو بدو میکردی که انگشت خاله فرشته رو له کردی و ...

انگشتش به شدت ورم کرده و هنوزم خوب نشده هی هم میرفتی بوسش میکردی و عذاب وجدان داشتی

شیون شدی اما هنوزم مثل قبل مهربون و با محبتی

به محسن هم خیلی گیر میدی همش تو خونه میگی محسن کجاست بابا کی میاد زنگ بزن باهاش حالا ببین کجاست .... میاد خونه انگار بهت دنیا رو دادن

الان یه ماهی هست حرف زدنت خیلی عالی پیشرفت کرده 

میتونم بگم نزدیک به سالگی به حرف افتادی

مامانی خیلی دوست دارم خیلی زیاد با وجود همه شیطونیات الانم که پیشم نیستی دلم برات کلی تنگ شده

منتظرتم زودتر بیایی خونه

امیدوارم امسال سال خوبی برات باشه و پر از روزهای شاد 

امیدوارم هممون در سلامت باشیم و از مریضی خبری نباشه

امیدوارم هیچ خبر بدی امسال نشنویم

سال نوت مبارک پسرکممممم

[ پنجشنبه 28 اسفند 1393 ] [ 13:54 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
سی و سه ماهگی

ماجرای مهدکودک

این ماه قرار شد ببرمت مهدکودک

اماااااااااااااا

کاش هرگز نمیبردمت

چند باری برده بودمت و تو اتاق بازی اونجا بازی کرده بودی با مدیرش صحبت کردم و گفت از اول ماه بهمن بیارش

منم بردمت اما فقط دو روز

اصلا کنار نیومدی با مهد و مربی

شایدم از من بد جدات کردن با کلی گریه رفتی تو و خیلی زودم اروم شدی ولی وقت برگشتن به خونه اونقدر خوشحال بودی که انگار از زندان ازاد شدی

خیالم راحت بود که مربی های بدی ندارن که بخوان بدرفتاری کنن 

به هر حال دیگه نبردمت

و یه تاثیر بد و خیلی بد داشت برات

این که به شدت خیلی زیادی وابسته من شدی

حتی ونه مامان فاطی و خاله فروغ هم نمیمونی و کلی گریه میکنی

نمیزاری بابا محسن بهت غذا بده یا بخوابونتت

همش میگی مامان مامان

حدا کنه زودتر این قضیه رفع بشه چون واقعا اذیت میشم

دوست دارم گل پسرم نفسمممم

 

 

[ شنبه 2 اسفند 1393 ] [ 16:15 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
سی و دو ماهگی

سلام عسلی مامانن

اول بگم یه عالم نوشتم همش پریدغمگین

حدود سه ماهه دیگه سه ساله میشی و این روزهای شیرین هم برای من میگذره خیلی خوشحالم که اینجا رو دارم وقتی دلتنگ میشم میرم میخونمشون و عکسهاتو میبینم 

حالا بزرگ شدی و شیطون و بلا و البته مستقل تر از قبل

کمتر به من میگی بیا باهم بازی کنیم بیشتر خودت سرگرم میشی جدیدا به لگوهات علاقه مند شدی و باهاشون بازی میکنی میشینی کنار محسن و بابا برات پارکینگ درست میکنه و بازی میکنی

عاشق دنده عقب گرفتنی وقتی بابا داره ماشین پارک میکنه تو بهش فرمون میدی بیبا بیا بیا راست راست خوبه خوبه

عاشق این کاراتمم 

حرف زدنت هر روز بهتر از قبل میشه اما بازم کامل نیست حالا یه پست از کلمات و جمله هایی که میگی برات میزارم

جیشتم دوباره رله شدی و میگی اما شماره 2 رو نههههههههههههه

نمیدونم چه صبری هم خدا بهم داده که این همه با ارامش باهات برخورد میکنم و اصلا دعوا که هیچ تشر هم بهت نمیزنم

این ماه رفتیم باغ وحش برای اولین بار خیلی بیشتر از تصورم علاقه نشون دادی 

که این باعث میشه بازم ببرمت

یه چیزیی

تازگیها وقتی یه کاری میکنی ک من دعوات میکنم سریع پشت سرش میگی ماما دلم دلم

یعنی دلم درد میکنه اینطور بچه ای هستی تو

عاشقتمممممم

[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 15:58 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
سی و یک ماهگی

فقط چند خط  کوتاه و بدون عکس

و

البته مهمم

حرف زدنت پیشرفت خوبی داشته و جمله های کوتاه میگی و بیشتر فعلها رو هم میگی و این خیلی برای من خوبه

گرچه نگران نیستم اما خوب طبیعیه که دوست دارم هر روز بیشتر شیرین زبونی کنی

 

و

و

و

و

و این که

مدتی هست که مجبورم جایی میریم پوشکت کنم

جیش و پیفوتو نمیگی اصلااااااااااا

واقعا نمیدونم چرا 

روزهای خیلی سختیه برام

گاهی عصبی میشم

اما تا همین امروز خیلی خودمو کنترل کردم ولی دو سه باری دعوات کردم

که پشیمون شدم و دیگه تکرار نکردمم

نمیدونم این دوره کی تموم میشه چون همکاری هم نمیکنی اصلا اما خدا کنه زودتر تموم بشه

با همه اینها عاشقتمممممم کوچولوی مهربون من

[ پنجشنبه 20 آذر 1393 ] [ 0:30 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
ماه سی امم

فقط عکس

جشن روز کودک

یک روز در شهربازی کوروش

kids club کوروش با دوستان

سفر به اصفهان

 

[ پنجشنبه 20 آذر 1393 ] [ 0:22 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
دو سال و نیمگیییییی

چه قدر این عکسها ارامم میکند....

لحظات شاد خدا را ستایش کنیم.لحظات سختی خدا رو جستجو کنیم

لحظات ارامش خدا را جستجو کنیم.لحظات درد اور به خدا اعتماد کنیم

 و در تمام لحظات خدا رو شکر کنیم . خدایااا شکرتتتتتت

اینممم عکسهای این ماه و سفر به شمال

ماشین بازی

بازی تو کوچه با یه دوست

[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 14:45 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
29 ماهگی

وووووی خیلی سخت

چون یه عالم نوشتم و با زدن یه دکمه اشتباه همش پاکیده شد

یه چیزی روراست بگم وب نوشتن برام خیلی سخت شده

خوب حالا بگذریم

بزرگ شدنتو خیلی خیلی دارم حس میکنم خصوصا وقتی فیلم و عکسهای پارسالتو میبینم

دلم میخواد زمان متوقف بشه حس میکنم دلم برای این روزها تنگ میشه

همونطور که دلم برای نوزادیت تنگ شده دلم برای یه سالگیت تنگ شده

دلم برای شیر خوردنت تنگ شده برای پوشک کردن برای گریه های شب برای بیدار شدنهای نیمه شب برای غذای مخصوص درست کردن و ..........

میدونم سالهای بعد هم دلم این روزها رو میخواد رهام 29 ماهه

رهامی که 

وقتی بابا محسنش میاد خونه از شدت ذوقش نمدونه چه کنه

رهامی که هر وقت بابا میخواد بره بیرون باید کفشهاشو بهش بده یا هر وقت میاد میاد خونه باید کفشهای بابا محسن رو بزار جا کفشی

رهمی که تا صبح ها ازخواب بیدار میشه میگه بابا نیست میگم نه میگه هکت(شرکت) میگم اره رفته شرکته میگه کفش و ادای کفش پوشیدن بابا رو درمیاره و بعدش میگه ماشین  قاقامممممم یعنی با ماشین رفته

و ...........

یه وقت یه کارایی میکنی که هم لذت میبریم و هم گاهی اذیت میشیم

مثلا

هیچکس حق نداره به وسایل هیچ کس دیگه دست بزنه من نمیتونم موبایل بابا رو ساعتشو کیف پولشو و ..... دست بزنم چون ازم میگیری و میگی باباشه و میره میدی به محسن و یا برعکس 

این روندو تو خونه مامان فاطی و مامان اکرم هم داری و کلال هر کسی رو که بشناسی و بدونی وسایل مربوطشون کدومه

حتی تا پشت در دستشویی و حموم میری تا وسیله هرکسی رو بدی دستش

تو خونه کنترلها رو بهم میگه باباشه یعنی برای باباست از ترسم میگم نه برای همست چون در غیر اینصورت حق استفاده از تی وی رو هم ندارم ههههه

یه سری کلمات رو هم میگی اما هنوز بلبل نشدی

به کامیون و اتوبوس و قطار توجه خاصی داری

به کتابخوندن و درست کردن پازل و گاهی نقاشی کردن هم علاقه مند شدی که من اینو خیلی دوست دارم

عشقمیییییی خیلی دوست دارمممممممم

[ يکشنبه 23 شهريور 1393 ] [ 0:07 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
28ماهگی

بای بای پوشکککک

بله از پوشک گرفته شدی

اصلا فکر نمیکردم اینقده خوب همکاری کنی بابا محسن سه روز رفت چابهار و ماهم رفتیم خونه مامان فاطی

ازسه شنبه عصر 24 تیرماه شروع کردیم تا رسیدیم خونه مامان فاطی گفتش که در بیار پوشکشو من گفتم بزار از فردا صبح اما گفت نه از همین الان شروع کن

بار اول که جیش کردی اصلا به روی خودت نیاوردی اگاری متوجه هم نشدی که خیس شدی

خلاصه اون شب همش تو حموم بودی و حیاط

از صبح فرداش تا شب هشت بار خونه مامان فاطی رو ابیاری کردی حسابی

من تند تند میبردمت حموم چند باری جیش کردی گاهی جیش میکردی بعد میگفتی جیش حسابی ناامیدم کردی تازه گاهی بعد جیشت دوباره یه قطره هم کردی تو شورتت با خودم گفتم امادگی نداری و استرس بهت وارد شده

ولی تصمیم داشتم تا اخر هفته ادامه بدم و اگر همکاری نکردی دوباره پوشکت کنم

پیفو هم اصلا نکردی

بلاخره اومدیم خونه خودمون بازم تند تند میبردمت اونجا جیش میکردی و منم بهت جایزه میدادم

یه دو سه باری هم گفتی جیش دارم

پنج شنبه شب هم افطار دعوت بودیم خونه دختر عمه الهام خیلی استرس داشتم دوست نداشتم پوشکت کنم اما کردم اونجا دیگه هر بار جیش داشتی گفتی و کلی ذوق کردم

یعنی روز سوم کاملا مسلط بودی

تو خونه خودمون فقط دو بار جیش کردی یه بار تو ماشینت یه بار رو فرش

با پیفوت حسابی مشکل داشتم چون میترسیدی و نمیکردی دو روز خیلی خیلی خیلی خستم کردم هر پنج دقیقه یه بار میگفتی جیش میبردمت برمیگشتی میومدی و نمیکردی بهد دو روز کم کم راه افتادی

اما الان دیگه کاملا یاد گرفتی و منم راحت شدم فقطط ایستاده دستشویی میکنی امیدوارم اینم زودتر یاد بگیری

دیگه بزرگ شدیهاااااااااااا

خوب برات بگم از سفر ترکیه

پسملی خوش سفری بودی گرچه خسته میشدی گاهی اما خوب حق هم داشتی تو هر مرکز خریدی میرفتیم تو رو میبردیم شهر بازیش و اونجا حسابی بازی میکردی

شهر بازی مرکز خرید جواهر خیلی بهتر بود اونجا خیلی ذوق داشتی یه قسمت مربوط به بازیهای بادی بود و تو خیلی کیف کردی عکسهاشو برات میزارم

بازم لغات زیادی رو یاد گرفتی تو هفته قبل که رفته بودیم خوزنکلا و پیشرفتت بهتر بوده

پسری مامان عاشقتممممممممممممممممم میبوسمت

میدان تقسیم استانبول که تو از پرنده هاش خوشت نمیومد و حق هم داشتی

کلوپ بازی در مرکز خرید جواهر

بدون شرح

[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 8:09 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
27 ماهگی

27 ماهگی با اغاز فصل تابستون و گرما بود

از 19 خرداد باهم رفتیم کارگاه مادر کودک اردیبهشت که شهرک غرب بود

8 جلسه توی دوماه هفته ای یک بار هر دوشنبه از ساعت 11 تا 12 

قبل از ثبت نام یک جلسه بردمت به طور ازمایشی تو کلاسهای مرکز تماشا همکاریت بد نبود

اما اینجا اصلا همکاری نمیکنی و فقط میری سراغ تاب و سرسره و استخر توپ

مربیت که اسمش خاله نگین بود بهم گفت کاری بهت نداشته باشم بزارم ازاد باشی

بهش گفتم اگه قرار بئد اینجا بازی کنه میبردمش پارک اما اون میگفت زده میشی با این که با عقیدش موافق نبودم اما خوب کاری که اون میگفت انجام میدادم

برنامه کلاس اینطوری بود که با شعر سلام سلام کلاسو شروع میکردیم

سلام سلام بچه ها

سلام ما به شما

سلام ما به کیه

اونوقت به هر کدوم از بچه ها نگاه میکرد باید اسمشو میگفت و براش دست میزدیم

شما هم اسمتو میگی و بعدش میری سراغ بازیهای خودت

یکم بازی میکنین و شعر میخونین و بعد سراغ کاردستی که هر جلسه یه چیز درست میکنیم

عکساشو برات میزارم

بعد هم خوراکی و کتاب قصه و تماممم

شما توی تمام این مدت روی هم پنج دقیقه هم با کلاس همکاری نمیکنی

الان که دارو وبتو مینویسم یه جلسه دیگه مونده کلاست تموم بشه

که تو پست بعدی برات مینویسم

این ماه هم تو تاریخ 8 تیر رفتیم استانبول و یه سفر خوب داشتیم

اونم تو پست بعدی برات مینویسم

یکم و فقط یکم دایره لغتت بهتر شده

بازی کردنت با ماشین خیلی قشنگه میخوی روی زمین و بازی میکنی و بیشتر دوست داری ماشیناتو رو سرامیک راه ببری یا پادریها رو برداری و برعکس کنی و روشون ماشین بازی کنی

تو هفته دو سه بار هوا که خنک میشه بابا محسن میبرتت پارک و تو حسابی بازی میکنی گاهی هم میبرتت جیگرکی و شامتم بهت میده و کلی بهت خوش میگذره

اینم چند تا از عکسات

اینجا قلعه سحرامیزه

اینجا هم خانه کودک اردیبهشت در کنار دوستانت پارسا و کیاراد

اینطوری میخوابی کف سرامیک و ماشین بازی میکنی

اینم کاردستیت که وقتی رفتیم تماشا درست کردی

اینم کاردستیهات در خانه کودک اردیبهشت

این مثلا شیره که باید بگیری جلوی صورتت

 

[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 15:45 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد