سی و سه ماهگی

ماجرای مهدکودک

این ماه قرار شد ببرمت مهدکودک

اماااااااااااااا

کاش هرگز نمیبردمت

چند باری برده بودمت و تو اتاق بازی اونجا بازی کرده بودی با مدیرش صحبت کردم و گفت از اول ماه بهمن بیارش

منم بردمت اما فقط دو روز

اصلا کنار نیومدی با مهد و مربی

شایدم از من بد جدات کردن با کلی گریه رفتی تو و خیلی زودم اروم شدی ولی وقت برگشتن به خونه اونقدر خوشحال بودی که انگار از زندان ازاد شدی

خیالم راحت بود که مربی های بدی ندارن که بخوان بدرفتاری کنن 

به هر حال دیگه نبردمت

و یه تاثیر بد و خیلی بد داشت برات

این که به شدت خیلی زیادی وابسته من شدی

حتی ونه مامان فاطی و خاله فروغ هم نمیمونی و کلی گریه میکنی

نمیزاری بابا محسن بهت غذا بده یا بخوابونتت

همش میگی مامان مامان

حدا کنه زودتر این قضیه رفع بشه چون واقعا اذیت میشم

دوست دارم گل پسرم نفسمممم

 

 

[ شنبه 2 اسفند 1393 ] [ 16:15 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
سی و دو ماهگی

سلام عسلی مامانن

اول بگم یه عالم نوشتم همش پریدغمگین

حدود سه ماهه دیگه سه ساله میشی و این روزهای شیرین هم برای من میگذره خیلی خوشحالم که اینجا رو دارم وقتی دلتنگ میشم میرم میخونمشون و عکسهاتو میبینم 

حالا بزرگ شدی و شیطون و بلا و البته مستقل تر از قبل

کمتر به من میگی بیا باهم بازی کنیم بیشتر خودت سرگرم میشی جدیدا به لگوهات علاقه مند شدی و باهاشون بازی میکنی میشینی کنار محسن و بابا برات پارکینگ درست میکنه و بازی میکنی

عاشق دنده عقب گرفتنی وقتی بابا داره ماشین پارک میکنه تو بهش فرمون میدی بیبا بیا بیا راست راست خوبه خوبه

عاشق این کاراتمم 

حرف زدنت هر روز بهتر از قبل میشه اما بازم کامل نیست حالا یه پست از کلمات و جمله هایی که میگی برات میزارم

جیشتم دوباره رله شدی و میگی اما شماره 2 رو نههههههههههههه

نمیدونم چه صبری هم خدا بهم داده که این همه با ارامش باهات برخورد میکنم و اصلا دعوا که هیچ تشر هم بهت نمیزنم

این ماه رفتیم باغ وحش برای اولین بار خیلی بیشتر از تصورم علاقه نشون دادی 

که این باعث میشه بازم ببرمت

یه چیزیی

تازگیها وقتی یه کاری میکنی ک من دعوات میکنم سریع پشت سرش میگی ماما دلم دلم

یعنی دلم درد میکنه اینطور بچه ای هستی تو

عاشقتمممممم

[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 15:58 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
سی و یک ماهگی

فقط چند خط  کوتاه و بدون عکس

و

البته مهمم

حرف زدنت پیشرفت خوبی داشته و جمله های کوتاه میگی و بیشتر فعلها رو هم میگی و این خیلی برای من خوبه

گرچه نگران نیستم اما خوب طبیعیه که دوست دارم هر روز بیشتر شیرین زبونی کنی

 

و

و

و

و

و این که

مدتی هست که مجبورم جایی میریم پوشکت کنم

جیش و پیفوتو نمیگی اصلااااااااااا

واقعا نمیدونم چرا 

روزهای خیلی سختیه برام

گاهی عصبی میشم

اما تا همین امروز خیلی خودمو کنترل کردم ولی دو سه باری دعوات کردم

که پشیمون شدم و دیگه تکرار نکردمم

نمیدونم این دوره کی تموم میشه چون همکاری هم نمیکنی اصلا اما خدا کنه زودتر تموم بشه

با همه اینها عاشقتمممممم کوچولوی مهربون من

[ پنجشنبه 20 آذر 1393 ] [ 0:30 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
ماه سی امم

فقط عکس

جشن روز کودک

یک روز در شهربازی کوروش

kids club کوروش با دوستان

سفر به اصفهان

 

[ پنجشنبه 20 آذر 1393 ] [ 0:22 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
دو سال و نیمگیییییی

چه قدر این عکسها ارامم میکند....

لحظات شاد خدا را ستایش کنیم.لحظات سختی خدا رو جستجو کنیم

لحظات ارامش خدا را جستجو کنیم.لحظات درد اور به خدا اعتماد کنیم

 و در تمام لحظات خدا رو شکر کنیم . خدایااا شکرتتتتتت

اینممم عکسهای این ماه و سفر به شمال

ماشین بازی

بازی تو کوچه با یه دوست

[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 14:45 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
29 ماهگی

وووووی خیلی سخت

چون یه عالم نوشتم و با زدن یه دکمه اشتباه همش پاکیده شد

یه چیزی روراست بگم وب نوشتن برام خیلی سخت شده

خوب حالا بگذریم

بزرگ شدنتو خیلی خیلی دارم حس میکنم خصوصا وقتی فیلم و عکسهای پارسالتو میبینم

دلم میخواد زمان متوقف بشه حس میکنم دلم برای این روزها تنگ میشه

همونطور که دلم برای نوزادیت تنگ شده دلم برای یه سالگیت تنگ شده

دلم برای شیر خوردنت تنگ شده برای پوشک کردن برای گریه های شب برای بیدار شدنهای نیمه شب برای غذای مخصوص درست کردن و ..........

میدونم سالهای بعد هم دلم این روزها رو میخواد رهام 29 ماهه

رهامی که 

وقتی بابا محسنش میاد خونه از شدت ذوقش نمدونه چه کنه

رهامی که هر وقت بابا میخواد بره بیرون باید کفشهاشو بهش بده یا هر وقت میاد میاد خونه باید کفشهای بابا محسن رو بزار جا کفشی

رهمی که تا صبح ها ازخواب بیدار میشه میگه بابا نیست میگم نه میگه هکت(شرکت) میگم اره رفته شرکته میگه کفش و ادای کفش پوشیدن بابا رو درمیاره و بعدش میگه ماشین  قاقامممممم یعنی با ماشین رفته

و ...........

یه وقت یه کارایی میکنی که هم لذت میبریم و هم گاهی اذیت میشیم

مثلا

هیچکس حق نداره به وسایل هیچ کس دیگه دست بزنه من نمیتونم موبایل بابا رو ساعتشو کیف پولشو و ..... دست بزنم چون ازم میگیری و میگی باباشه و میره میدی به محسن و یا برعکس 

این روندو تو خونه مامان فاطی و مامان اکرم هم داری و کلال هر کسی رو که بشناسی و بدونی وسایل مربوطشون کدومه

حتی تا پشت در دستشویی و حموم میری تا وسیله هرکسی رو بدی دستش

تو خونه کنترلها رو بهم میگه باباشه یعنی برای باباست از ترسم میگم نه برای همست چون در غیر اینصورت حق استفاده از تی وی رو هم ندارم ههههه

یه سری کلمات رو هم میگی اما هنوز بلبل نشدی

به کامیون و اتوبوس و قطار توجه خاصی داری

به کتابخوندن و درست کردن پازل و گاهی نقاشی کردن هم علاقه مند شدی که من اینو خیلی دوست دارم

عشقمیییییی خیلی دوست دارمممممممم

[ يکشنبه 23 شهريور 1393 ] [ 0:07 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
28ماهگی

بای بای پوشکککک

بله از پوشک گرفته شدی

اصلا فکر نمیکردم اینقده خوب همکاری کنی بابا محسن سه روز رفت چابهار و ماهم رفتیم خونه مامان فاطی

ازسه شنبه عصر 24 تیرماه شروع کردیم تا رسیدیم خونه مامان فاطی گفتش که در بیار پوشکشو من گفتم بزار از فردا صبح اما گفت نه از همین الان شروع کن

بار اول که جیش کردی اصلا به روی خودت نیاوردی اگاری متوجه هم نشدی که خیس شدی

خلاصه اون شب همش تو حموم بودی و حیاط

از صبح فرداش تا شب هشت بار خونه مامان فاطی رو ابیاری کردی حسابی

من تند تند میبردمت حموم چند باری جیش کردی گاهی جیش میکردی بعد میگفتی جیش حسابی ناامیدم کردی تازه گاهی بعد جیشت دوباره یه قطره هم کردی تو شورتت با خودم گفتم امادگی نداری و استرس بهت وارد شده

ولی تصمیم داشتم تا اخر هفته ادامه بدم و اگر همکاری نکردی دوباره پوشکت کنم

پیفو هم اصلا نکردی

بلاخره اومدیم خونه خودمون بازم تند تند میبردمت اونجا جیش میکردی و منم بهت جایزه میدادم

یه دو سه باری هم گفتی جیش دارم

پنج شنبه شب هم افطار دعوت بودیم خونه دختر عمه الهام خیلی استرس داشتم دوست نداشتم پوشکت کنم اما کردم اونجا دیگه هر بار جیش داشتی گفتی و کلی ذوق کردم

یعنی روز سوم کاملا مسلط بودی

تو خونه خودمون فقط دو بار جیش کردی یه بار تو ماشینت یه بار رو فرش

با پیفوت حسابی مشکل داشتم چون میترسیدی و نمیکردی دو روز خیلی خیلی خیلی خستم کردم هر پنج دقیقه یه بار میگفتی جیش میبردمت برمیگشتی میومدی و نمیکردی بهد دو روز کم کم راه افتادی

اما الان دیگه کاملا یاد گرفتی و منم راحت شدم فقطط ایستاده دستشویی میکنی امیدوارم اینم زودتر یاد بگیری

دیگه بزرگ شدیهاااااااااااا

خوب برات بگم از سفر ترکیه

پسملی خوش سفری بودی گرچه خسته میشدی گاهی اما خوب حق هم داشتی تو هر مرکز خریدی میرفتیم تو رو میبردیم شهر بازیش و اونجا حسابی بازی میکردی

شهر بازی مرکز خرید جواهر خیلی بهتر بود اونجا خیلی ذوق داشتی یه قسمت مربوط به بازیهای بادی بود و تو خیلی کیف کردی عکسهاشو برات میزارم

بازم لغات زیادی رو یاد گرفتی تو هفته قبل که رفته بودیم خوزنکلا و پیشرفتت بهتر بوده

پسری مامان عاشقتممممممممممممممممم میبوسمت

میدان تقسیم استانبول که تو از پرنده هاش خوشت نمیومد و حق هم داشتی

کلوپ بازی در مرکز خرید جواهر

بدون شرح

[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 8:09 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
27 ماهگی

27 ماهگی با اغاز فصل تابستون و گرما بود

از 19 خرداد باهم رفتیم کارگاه مادر کودک اردیبهشت که شهرک غرب بود

8 جلسه توی دوماه هفته ای یک بار هر دوشنبه از ساعت 11 تا 12 

قبل از ثبت نام یک جلسه بردمت به طور ازمایشی تو کلاسهای مرکز تماشا همکاریت بد نبود

اما اینجا اصلا همکاری نمیکنی و فقط میری سراغ تاب و سرسره و استخر توپ

مربیت که اسمش خاله نگین بود بهم گفت کاری بهت نداشته باشم بزارم ازاد باشی

بهش گفتم اگه قرار بئد اینجا بازی کنه میبردمش پارک اما اون میگفت زده میشی با این که با عقیدش موافق نبودم اما خوب کاری که اون میگفت انجام میدادم

برنامه کلاس اینطوری بود که با شعر سلام سلام کلاسو شروع میکردیم

سلام سلام بچه ها

سلام ما به شما

سلام ما به کیه

اونوقت به هر کدوم از بچه ها نگاه میکرد باید اسمشو میگفت و براش دست میزدیم

شما هم اسمتو میگی و بعدش میری سراغ بازیهای خودت

یکم بازی میکنین و شعر میخونین و بعد سراغ کاردستی که هر جلسه یه چیز درست میکنیم

عکساشو برات میزارم

بعد هم خوراکی و کتاب قصه و تماممم

شما توی تمام این مدت روی هم پنج دقیقه هم با کلاس همکاری نمیکنی

الان که دارو وبتو مینویسم یه جلسه دیگه مونده کلاست تموم بشه

که تو پست بعدی برات مینویسم

این ماه هم تو تاریخ 8 تیر رفتیم استانبول و یه سفر خوب داشتیم

اونم تو پست بعدی برات مینویسم

یکم و فقط یکم دایره لغتت بهتر شده

بازی کردنت با ماشین خیلی قشنگه میخوی روی زمین و بازی میکنی و بیشتر دوست داری ماشیناتو رو سرامیک راه ببری یا پادریها رو برداری و برعکس کنی و روشون ماشین بازی کنی

تو هفته دو سه بار هوا که خنک میشه بابا محسن میبرتت پارک و تو حسابی بازی میکنی گاهی هم میبرتت جیگرکی و شامتم بهت میده و کلی بهت خوش میگذره

اینم چند تا از عکسات

اینجا قلعه سحرامیزه

اینجا هم خانه کودک اردیبهشت در کنار دوستانت پارسا و کیاراد

اینطوری میخوابی کف سرامیک و ماشین بازی میکنی

اینم کاردستیت که وقتی رفتیم تماشا درست کردی

اینم کاردستیهات در خانه کودک اردیبهشت

این مثلا شیره که باید بگیری جلوی صورتت

 

[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 15:45 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
26 ماهگی

اره 26 ماهگی شایدم همون دو سال و دو ماهگی معروف

همون که همه میگن بچه ها کلی تغییر میکنن

عزیز مامان بازم چندان تو حرف زدن پیشرفتی نداشته چند تا کلمه جدید میگی

مثل 

ماکارونی:کامنی

گوجه:دوجه

مامان بافی:مامان فاطی که البته معمولا از گفتن مامان طفره میری

قورباغه:گوباگه

دوچرخه:دوهگه

هوهو چی رو هم میگی چون مترو زیاد سوار میشیم و تو هم عاشق مترویی

البته سعی میکنی همینهایی هم که بلدی رو زیاد تکرار نکنی و تازه گاهی پس رفت هم میکنی

مثلا قبلا به فاطی میگفتی باتی الان میگی باف خخخخ 

دو سه روزم هست مثلا میگی ببیبه منه یعنی ماشین منه پوف منه و ....

یا میگی گوگی اومد بابا اومد

تو این ماه با هم نمایشگاه کتاب رفتیم گرچه تو به کتاب خوندن علاقه ای نشون نمیدی اما من سعی میکنم تا تو رو به کتاب علاقه مند کنم از اونجا برات چند تا سی دی خریدم اومدم برات گذاشتم اما خیلی علاقه نشون ندادی الان چند روزه خیلی دوسشون داری و نگاه میکنی برات از نمایشگاه خمیر بازی گرفتم اونجا تو غرفه خمیر بازی دیدم خیلی علاقه نشون میدی تو خونه هم باهاشون بازی میکنی

یه شمال هم رفتیم که خیلی بهت خوش گذشت تو حیاط ویلا همش با ماسه بازی میکردی و کنار دریا هم همینطور

چند روز قبل بردمت خانه بازی تماشا کارگاه خلاقیت مادر و کودک خیلی بهتر از حد تصورم بودی چند باری خواستی بیایی بیرون اما خوب بازم خوب بود و نشستی

از محیطش خوشم اومد و میخوام اسمتو کلاس بنویسم

اینجا نزدیک خونمون سرای محله خانه کودک داره اما مربیش هیچ عملی انجام نمیده تا تو جذب اونجا بشی

پسر مامان خیلی اروم شدی و بزرگ شدنتو خیلی خوب میبینم

تقریبا یه هفته خاله فرشته خونمون بود تو یه عالمه باهش بازی میکردی میرفتین عصرها با هم تو بالکن و خوراکی میخوردی و بازی میکردی اون مدت بهت خیلی خوش گذشت چون خاله مدام باهات بازی میکرد

راستی

 

دیگه بهت با شیشه شیر نمیدم با این قضیه خوب کنار اومدی یا از نی استفاده میکنی یا با لیوان

یه چیز دیگه این که دیگه رو پا هم نمیخوابونمت شبها بعد از مسواک زدن میری بابا محسنو بوس میکنی و میری تودتختت منک کنارت میشینم و با دستام بازی میکنی تا خوابت میبره

شبه ها خوابت خیلی بهتر شده گاهی یه بار و گاهی هم اصلا بیدار نمیشی

تقریبا یه روز درمیون با بابا محسن پارک میری به بابا میگی باک باک که یعنی تو رو پارک ببره

میبوسمت عشق مامانی

 

اینجا همون پارکه که تو پست قبلی گفتم با نینی تو پارک مبادله پایاپای کردی

اخه ببین کجاها وامیستی

نمایشگاه کتاب

 

بازیهای رهام

اینجا هم داشتیم میرفتیم تماشا قبل ورود یه نی نی دیدی داشت بازی میکرد تو هم اماده بودی بری باهاش دوست بشی

 

[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 0:31 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
25 ماهگی

باز دیر اومدم اما همینم که اومدم خیلی خوبه تنبل شدم تو وبلاگ نوشتن

امروز اومدم وبتو اپ کنم دیدم دو تا پیام خصوصی دارم از بچه های کلوپمون و هر دو خبر بارداری مجددشون رو بهم داده بودن یکیشون طنین جون و اون یکی رو بهم سفارش کرده به کسی نگم

الان یهو به فکر افتادم که یعنی من طاقتشو و تواناییشو دارم دوباره باردار بشم یا نه 

نمیدونم اصلا کاردرستیه دوباره بچه اوردن یا نه

فعلا موکولش میکنیم به بعد

بریم سراغ پسر مامان

خیلی وقت و روراست بگم حوصله طولانی نوشتنو ندارم

امسال سیزده به در رفتیم خونه مامان فاطی اونجا کلی تو حیاط بازی کردی اما چون سرد شد زود اوردمت تو اتاق

همون یکم تو حیاط موندن باعث شد یه سرما کوچولو بخوری و زود خوب شدی اما انگار تو بدنت مونده بود چون چند روز بعدش دوباره به شدت تب کردی و دکتر بردمت گفت گلوت خیلی چرک کرده فردای اون روز منم سرما خوردم شدید اما زود رفتم دکتر و بهم دو تا امپول زد منی که اصلا امپول نمیزدم این بار به خاط تو زدم تا زود سرپا بشم بتونم به تو برسم بابا محسن هم خوب بهم رسید اما دو روز بعدش همون مریضی رو بابا گرفت و اونم دکتر رفت و دو تا امپول و ........ خلاصه هر سه مریضی مشابه گرفتیم

باز هم خیلی تو حرف زدن پیشرفتی نکردی چند تا لغت جدید مثل دوچرخه وگوجه و فاطی و پارسا رضا محسن و اسم خودت

دیگه هوا خوب شده و ما سعی میکنیم تند تند ببریمیت پارک گاهی هم عصرها بابا محسن میبرتت

خوب یاد گرفتی و تند تند خودت میری سرسره بازی میکنی و از بازی بچه های دیگه کلی ذوق زده میشی

یه بار بردیمیت پارک و ماشینتم بردیم یکم بازی کردی و بعد سه چرخه یه نینی دیگه دیدی و خواستی با اون بازی کنی و اونم خواست با ماشین تو بازی کنه و این شد که مبادله پایاپای کردین عکساشو برا میزارم

تو پارک بیشتر از ماشین بازی عاشق توپ بازی هستی با بابا کلی توپ بازی میکنی

خوب دیگه برای این پست کافیه

میبوسمت عشق مننننننننن

 

[ چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 ] [ 8:24 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد