27 ماهگی

27 ماهگی با اغاز فصل تابستون و گرما بود

از 19 خرداد باهم رفتیم کارگاه مادر کودک اردیبهشت که شهرک غرب بود

8 جلسه توی دوماه هفته ای یک بار هر دوشنبه از ساعت 11 تا 12 

قبل از ثبت نام یک جلسه بردمت به طور ازمایشی تو کلاسهای مرکز تماشا همکاریت بد نبود

اما اینجا اصلا همکاری نمیکنی و فقط میری سراغ تاب و سرسره و استخر توپ

مربیت که اسمش خاله نگین بود بهم گفت کاری بهت نداشته باشم بزارم ازاد باشی

بهش گفتم اگه قرار بئد اینجا بازی کنه میبردمش پارک اما اون میگفت زده میشی با این که با عقیدش موافق نبودم اما خوب کاری که اون میگفت انجام میدادم

برنامه کلاس اینطوری بود که با شعر سلام سلام کلاسو شروع میکردیم

سلام سلام بچه ها

سلام ما به شما

سلام ما به کیه

اونوقت به هر کدوم از بچه ها نگاه میکرد باید اسمشو میگفت و براش دست میزدیم

شما هم اسمتو میگی و بعدش میری سراغ بازیهای خودت

یکم بازی میکنین و شعر میخونین و بعد سراغ کاردستی که هر جلسه یه چیز درست میکنیم

عکساشو برات میزارم

بعد هم خوراکی و کتاب قصه و تماممم

شما توی تمام این مدت روی هم پنج دقیقه هم با کلاس همکاری نمیکنی

الان که دارو وبتو مینویسم یه جلسه دیگه مونده کلاست تموم بشه

که تو پست بعدی برات مینویسم

این ماه هم تو تاریخ 8 تیر رفتیم استانبول و یه سفر خوب داشتیم

اونم تو پست بعدی برات مینویسم

یکم و فقط یکم دایره لغتت بهتر شده

بازی کردنت با ماشین خیلی قشنگه میخوی روی زمین و بازی میکنی و بیشتر دوست داری ماشیناتو رو سرامیک راه ببری یا پادریها رو برداری و برعکس کنی و روشون ماشین بازی کنی

تو هفته دو سه بار هوا که خنک میشه بابا محسن میبرتت پارک و تو حسابی بازی میکنی گاهی هم میبرتت جیگرکی و شامتم بهت میده و کلی بهت خوش میگذره

اینم چند تا از عکسات

اینجا قلعه سحرامیزه

اینجا هم خانه کودک اردیبهشت در کنار دوستانت پارسا و کیاراد

اینطوری میخوابی کف سرامیک و ماشین بازی میکنی

اینم کاردستیت که وقتی رفتیم تماشا درست کردی

اینم کاردستیهات در خانه کودک اردیبهشت

این مثلا شیره که باید بگیری جلوی صورتت

 

[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 15:45 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
26 ماهگی

اره 26 ماهگی شایدم همون دو سال و دو ماهگی معروف

همون که همه میگن بچه ها کلی تغییر میکنن

عزیز مامان بازم چندان تو حرف زدن پیشرفتی نداشته چند تا کلمه جدید میگی

مثل 

ماکارونی:کامنی

گوجه:دوجه

مامان بافی:مامان فاطی که البته معمولا از گفتن مامان طفره میری

قورباغه:گوباگه

دوچرخه:دوهگه

هوهو چی رو هم میگی چون مترو زیاد سوار میشیم و تو هم عاشق مترویی

البته سعی میکنی همینهایی هم که بلدی رو زیاد تکرار نکنی و تازه گاهی پس رفت هم میکنی

مثلا قبلا به فاطی میگفتی باتی الان میگی باف خخخخ 

دو سه روزم هست مثلا میگی ببیبه منه یعنی ماشین منه پوف منه و ....

یا میگی گوگی اومد بابا اومد

تو این ماه با هم نمایشگاه کتاب رفتیم گرچه تو به کتاب خوندن علاقه ای نشون نمیدی اما من سعی میکنم تا تو رو به کتاب علاقه مند کنم از اونجا برات چند تا سی دی خریدم اومدم برات گذاشتم اما خیلی علاقه نشون ندادی الان چند روزه خیلی دوسشون داری و نگاه میکنی برات از نمایشگاه خمیر بازی گرفتم اونجا تو غرفه خمیر بازی دیدم خیلی علاقه نشون میدی تو خونه هم باهاشون بازی میکنی

یه شمال هم رفتیم که خیلی بهت خوش گذشت تو حیاط ویلا همش با ماسه بازی میکردی و کنار دریا هم همینطور

چند روز قبل بردمت خانه بازی تماشا کارگاه خلاقیت مادر و کودک خیلی بهتر از حد تصورم بودی چند باری خواستی بیایی بیرون اما خوب بازم خوب بود و نشستی

از محیطش خوشم اومد و میخوام اسمتو کلاس بنویسم

اینجا نزدیک خونمون سرای محله خانه کودک داره اما مربیش هیچ عملی انجام نمیده تا تو جذب اونجا بشی

پسر مامان خیلی اروم شدی و بزرگ شدنتو خیلی خوب میبینم

تقریبا یه هفته خاله فرشته خونمون بود تو یه عالمه باهش بازی میکردی میرفتین عصرها با هم تو بالکن و خوراکی میخوردی و بازی میکردی اون مدت بهت خیلی خوش گذشت چون خاله مدام باهات بازی میکرد

راستی

 

دیگه بهت با شیشه شیر نمیدم با این قضیه خوب کنار اومدی یا از نی استفاده میکنی یا با لیوان

یه چیز دیگه این که دیگه رو پا هم نمیخوابونمت شبها بعد از مسواک زدن میری بابا محسنو بوس میکنی و میری تودتختت منک کنارت میشینم و با دستام بازی میکنی تا خوابت میبره

شبه ها خوابت خیلی بهتر شده گاهی یه بار و گاهی هم اصلا بیدار نمیشی

تقریبا یه روز درمیون با بابا محسن پارک میری به بابا میگی باک باک که یعنی تو رو پارک ببره

میبوسمت عشق مامانی

 

اینجا همون پارکه که تو پست قبلی گفتم با نینی تو پارک مبادله پایاپای کردی

اخه ببین کجاها وامیستی

نمایشگاه کتاب

 

بازیهای رهام

اینجا هم داشتیم میرفتیم تماشا قبل ورود یه نی نی دیدی داشت بازی میکرد تو هم اماده بودی بری باهاش دوست بشی

 

[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 0:31 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
25 ماهگی

باز دیر اومدم اما همینم که اومدم خیلی خوبه تنبل شدم تو وبلاگ نوشتن

امروز اومدم وبتو اپ کنم دیدم دو تا پیام خصوصی دارم از بچه های کلوپمون و هر دو خبر بارداری مجددشون رو بهم داده بودن یکیشون طنین جون و اون یکی رو بهم سفارش کرده به کسی نگم

الان یهو به فکر افتادم که یعنی من طاقتشو و تواناییشو دارم دوباره باردار بشم یا نه 

نمیدونم اصلا کاردرستیه دوباره بچه اوردن یا نه

فعلا موکولش میکنیم به بعد

بریم سراغ پسر مامان

خیلی وقت و روراست بگم حوصله طولانی نوشتنو ندارم

امسال سیزده به در رفتیم خونه مامان فاطی اونجا کلی تو حیاط بازی کردی اما چون سرد شد زود اوردمت تو اتاق

همون یکم تو حیاط موندن باعث شد یه سرما کوچولو بخوری و زود خوب شدی اما انگار تو بدنت مونده بود چون چند روز بعدش دوباره به شدت تب کردی و دکتر بردمت گفت گلوت خیلی چرک کرده فردای اون روز منم سرما خوردم شدید اما زود رفتم دکتر و بهم دو تا امپول زد منی که اصلا امپول نمیزدم این بار به خاط تو زدم تا زود سرپا بشم بتونم به تو برسم بابا محسن هم خوب بهم رسید اما دو روز بعدش همون مریضی رو بابا گرفت و اونم دکتر رفت و دو تا امپول و ........ خلاصه هر سه مریضی مشابه گرفتیم

باز هم خیلی تو حرف زدن پیشرفتی نکردی چند تا لغت جدید مثل دوچرخه وگوجه و فاطی و پارسا رضا محسن و اسم خودت

دیگه هوا خوب شده و ما سعی میکنیم تند تند ببریمیت پارک گاهی هم عصرها بابا محسن میبرتت

خوب یاد گرفتی و تند تند خودت میری سرسره بازی میکنی و از بازی بچه های دیگه کلی ذوق زده میشی

یه بار بردیمیت پارک و ماشینتم بردیم یکم بازی کردی و بعد سه چرخه یه نینی دیگه دیدی و خواستی با اون بازی کنی و اونم خواست با ماشین تو بازی کنه و این شد که مبادله پایاپای کردین عکساشو برا میزارم

تو پارک بیشتر از ماشین بازی عاشق توپ بازی هستی با بابا کلی توپ بازی میکنی

خوب دیگه برای این پست کافیه

میبوسمت عشق مننننننننن

 

[ چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 ] [ 8:24 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
تولد دوسالگی نفسممم

زود گذشت نه؟همهدلنگرانیهای بارداری همه استرسها و دکتر رفتن ها همه دردهای دوران بارداری 

زودگذشت نه؟همه شب بیداریها همه نگرانیهام و استرسهام درمورد شیر خوردنت همه ناله کردنهات موقع خوابیدن

زود گذشت نه؟ همه واکسن زدنهات و دردهاش همیشه میگفتم کاش میشد اصلا بهت واکسن نزنم

زود گذشت نه؟ همون ویروس لعنتی رزوئلا که اشک خودت و من رو دراورد همون که با هیچ دارویی تبت رو پایین نمیاورد همون که مدام میبردمت حموم تا تبت رو بتونم کنترل کنم همون که پسر صبور و اروم من رو نااروم کرده بود همون که باعث وحشت من شده بود از تشنج یادته بابا محسن هم نبود من غروب تورو بردم دکتر وا یادت میاد نزدیک یک ماه پاهات سوخته بود و مدام هم پوشکتو کثیف میکردی با هیچ کرمی و هیچ دارویی سوختگی خوب نمیشد با سختی اجازه میدادی بشورمت از تمام سوختگیها خون زده بود بیرون همش برای دندون دراوردنت بود خدا رو شکر که اینها رو یادت نیست

زود گذشت نه؟ اولین قدمهات یک هفته بعد از تولد یک سالگی چه قدر ذوق زده شده بودی یادت هست یادت هست همه تلاشهات برای حرف زدن

همه چیز زود گذشت هیچوقت دهم فروردین ساعت 5 صبح که اماده میشدم برم بیمارستان از ذهنم پاک نمیشه یادم نمیره که باهات تو شکمم خداحافظی کردم و گفت تا چند ساعت دیگه میایی بغلم

حالا دوسال گذشته و تو در خواب نازی و از امروز سه سالگی تو اغاز شده

زود گذشت مامان نه فکر میکردم راه درازی است فکر میکردم راه دشواری است اما سرانجامش پیشرفت و رشد تو بود رسیدن به یک رهام دوست داشتنی اروم و صبور و بسیار شیرین زبون

دوستت داریم تولدت مبارک روزی شاید نه خیلی دور این نوشته ها رو بخونی اما تا پدر نشی تا فرزندی نداشته باشی نمیتونی بفهمی من چه حسی داشتنم ارزویم سلامتی تو و پیشرفت تو و داشتن روزهای شاد است 

 

این عکسهای تولد رنگین کمانی تو در روز دهم فروردین 1393

 

 

خوش امادگویی


 

کیک رنگین کمونی 

                 بیسکوییتهای رنگین کمانی                                                                                                                میز شام رنگین کمونی                                                                                                      

پسر رنگین کمونی

اینم کادوی تولدتت

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 13 فروردين 1393 ] [ 22:01 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
اخرین ماه از یک سالگی

اول بگم یه بار کلی مطلب نوشتم اما همش نابود شددددددد

منم دیگه حوصلم نگرفت الان دوباره اومدم بنویسم

خیلی بزرگ شدی و شیطون شدی

اما خدا کنه این روزها یادم نره

این روزهای شیرین فراموشم نشه

گاهی میگم کاش زمان وامیستاد خیلی روزها عاصی میشم خیلی شبها عاصی میشم اما با یه قهقهت با یه شیرین کاریت همه چی یادم میره همه چی تو این جور مواقع از خدا میخوام در برابر تو منو مقاوم کنه صبور کنه که داد نزنم که اخم و تخم نکنم که در مقابل شیطونیهات از خودن تفکر خلاقانه نشون بدم و یا حداقل حداقل بهم ارامش بده تا باهات برخورد خشونت امیز نکنم

چون تو فقط دوسالته داری دو ساله میشی یه ماه دیگه دوساله میشی

اوخخخخخخ عزیزکممممممم گاهی میفشارمت تو هم کلی خوشت میاد بهت مگم رهام بیا گازت بگیرم دستتو میاری جلو بعدشم اون یکی دستتو میاری جلو منم گاز میگیرم تو هم غش غش میخندی 

صبح ها از خواب بیدار میشی میدویی میای تا بوس صبحمو بدی بعد میری جلو پنجره هی بابا رو صدا میکنی

بهت میگم رهام بابا نیست رفته گاهی گریه میکنی گاهی میگی رفت و میری جلو در صداش میکنی اونقدر صدا میزنی که کلافم میکنی زنگ میزنم به بابا یکم باهاش حرف میزنی اروم میشی خیلی بابایی هستی خیلی وقتی بابا میاد خونه کیف دنیا رو میکنییییی

با تلفن حرف زدن رو خیلی دوست داری روزها با خاله ها و مامان فاطی و مامان اکرم تلفنی حرف میزنی

اما به زبون خودت که خیلی هم شیرینه و فقط خودت میفهمی که چی میگی اما همه رو با حرف زدنت به ذوق میاری

دایره لغتت خیلی نیست اما چند تا کلمه یاد گرفتی اسم اقاجونو میگی خیلی هم با ناز میگی میگی بیژنننن

اسم بابا اصغرم میگی اگرررررر

به خاله میگی اله اما چند روزه میگی ااهه یعنی الهه 

پارسا رو خیلی زیاد دوسش داری

این روزها خیلی میری پشت پنجره از پشت پنجره با پیشیها حرف میزنی 

خیلی چیزها باید برات بنویسم اما الان اصلا نمیزاری 

 

 

این کلاه سر کردن و روسری سر کردن پسر مامان

 

اینم برف بازی

یه روز خوب با دوستای رهام و دوستای خوب خودم (کیدز کلاب)

[ پنجشنبه 29 اسفند 1392 ] [ 18:39 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
22 ماهگی عشقممممم

خوب چیه مگههههههههه فقط 9 روز دیر شده 

کار دارم خووووووو داریم اثاث کشی میکنیم وبلاگ نوشتنم کار سختیه 

خورد خورد داریم این خونه رو هم تحویل میدیم و میریم یه جا دیگه

پسرمم که روز به روز شیطون تر میشه عسل تر میشه

ما هنوز خیلی حرف نمیزنه میشه گقت پیشرفتی نکرده تو حرف زدن

مامانی در یخچال برای تو شده کمد میری بازش میکنی و دیگه هم نمیبندیش میری سس رو برمیداری و میندازی زیر کابینت اما جالبه هر وقتم بهت میگم رهام سس رو کجا گذاشتی میری و نشونم میدی

خیلی حرف گوش کن هستی اسباب بازیاتو ولو میکنی تو اتاق وقتی بهت میگم رهام ببر بزار سرجاشون همه رو میبری سرجاشون میزاری

عاشق خوردن چیپس هستی وقتی پاکت چیپس رو ببینی از خود بی خود میشی

تازگیها وقتی بابا محسن میخواد از خونه بره بیرون خیلی منطقی باهاش بای بای میکنی و براش بوس میفرستی اما وقتی جایی باشیم مثلا خونه مامان فاطی اگه بخواد بره بیرون پشت سرش حسابی گریه سر میدی گاهی صبح ها که میریم اونجا وقتی میخوام از ماشین پیادت کنم و بابا بره سر کار کلی کولی بازی درمیاری و گریه میکنی

تو خیابونم همش حواست هست بابا جایی نره یا من جایی نرم دو تاییمون باید کنارت باشیم

ووووی رهامم خیلی مامان مامان میکنی سرمو میخوری بعضی وقتها هی میگم بله و تو باز تو چشمام نگاه میکنیمیگی مامان و این کارو بیست بار تکرار میکنی دلم میخواد جیغ بزنم اون موقع دیگه

این ماه عروسی شیما بود دختر عموی من و من نمیدونستم با تو چی کار کنم طبق تجربه های قبلی تو عروسیها اصولا نمیزاری اب خوش از گلومو پایین بره چون تا وارد سالن عروسی بشیم گریه رو سر میدی

کلی از چد روز قبلش باهات در موردش صحبت کردم و چند تا فیلم عروسی نشونت دادم و در موردش توضیح بهت میدادم تا یکم اشنا بشی با جایی که میخوایی بری

خلاصه رفتم و در کمال ناباوری دیدم خیلی هم خوشت اومده و اصلا هم اذیتمون نکردی 

اما فردای روز عروسی بردمت پاتختی و منو حسابی کفری کردی یه پسر بزرگتر از خودت اونجا بود و تو همش هلش کیدادی و میزدیش از این کار خیلی بدم میاد خیلی خیلی زیاد حاضرم خیلی شیطون باشی اما کسی رو نزنی هل ندی

خلاصه اون روز هم گذشت امیدوارم این عادت از سرت بیفته

راستی این ماه دوباره با کلی از دوستای نینی سایتیمون رفتیم خانه کودک تماشا و کلی بازی کردی و بهت خوش گذشت و من اونجا فهمیدم که پسرم عاشقه موتوره

تو خونه همش با چرخت و فرقونت بازی میکنی تا میام ببرمشون تو اتاق میگی بیه من یعنی بده به من و نمیزاری جمعشون کنم

اینم چند تا عکس از 22 ماهگی گل پسرم میبوسمت عشقمممممممم

کلاه سر کردن پسرم

در حال رفتن به خانه بازی تماشا

 

 

[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 16:11 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
21 ماهگی

سلام پسر نازمممم

سلام پسر بدخوابم

مامانی این روزها خیلی شبها بد میخوابی مدام بیدار میشی و بیشتر اوقات وقتی بیدار میشی نزدیک دو ساعت بیداری میدونم نه میخوای دندون دربیاری نه گشنته و نه جاییت درد میکنه وقتی میارمت پیش خودم یا خودم کنارت میخوابم خوابت میبره اما تاز کنارت بلند میشم بیدار میشی 

اما عیبی نداره من تحمل میکنم تا بزرگ بشی و خودت خوب بخوابی عشقم

پسرم زیاد تو حرف زدن پیشرفتی نکردی بلد شدی تا هفت بشماری و یاد گرفتی بگی باشه

اما زیاد ازش استفاده نمیکنی فقط یاد گرفتی و یکی دوبار گفتی دیگه هم تکرارش نکردی بعضی کلماتو یاد گرفتی اما فقط و فقط دو سه بار تکرار کردی و دیگه هم نگفتی مثلا از ری هوش چین هندونه و سیب و کیوی رو یاد گرفتی اما فقط دو سه بار تکرار کردی و ..........

راستی همه هوش چیناتو خوب و راحت میزاری سرجاشون حلقه هوشتم درست میزاری منم رفتم یه بزرگترشو برات گرفتم اونم درست میزاری

تو اشکال هندسی هم علاوه بر دایره مثلث و پنج ضلعی رو هم میشناسی

چند روز خواستم عوضت کنم دیدم تو پوشکت یه رم هست بعد اونم یکی دوبار دیگه تکرار شد اگه شلوار پات نباشه از کنار پوشکت میندازی تو از دست توووووووووو

وقتی پیفو میکنی دوست داری شلوارتو از پات دربیاری نمیدونم شایدم میخوای یه جوری به من بفهمونی که پیفو کردی

این ماه یه مریضی بد داشتی رزولا گرفتی خیلی اذیت شدم خودتم خیلی بی قرار بودی گلم اما این مریضی یه حسنی هم داشت تو دیه اب میوه میخوری البته با قاشق موقع دیدن کارتون همونم برای من غنیمته

راستی این ماه دکتر بردمت گفت وزن اضافه نکردی البته کم هم نکرده بودی همون 14 مونده بودی الان یه چند روزیه حسابی دارم بهت از نظر تغذیه میرسم 

این ماه هم زیاد ازت عکس ننداختم اما فیلم ازت گرفتم

اینم چند تا عکس 

اینجا داری با فرقونت بازی میکنی 

اینجا هم شب چلست و تو خوابی البته زودی بیدار شدی

اینجا هم خوراکیاتو ریختی تو جامدادیتو .......

 

[ جمعه 13 دی 1392 ] [ 11:42 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
20 ماهگی

سلام الوچه من

سلام خوشمزه من

الهی فدات شم اینهمه شیرین شدی 

بیست ماه گذشت 

بیست ماهه من مامان یه پسر ناز و خوشمزم و چه قدر خوشحالم داری بزرگ میشی گاهی این بزرگی رو تو رفتارت و تو چشمات میبینم به خودم میگم ببین چه داره بزرگ میشه 

چند روز منو دعوا کردی و زدی اخم کردم برات اما تو دلم خندم گرفت که تو هم دیگه میفهمی بخوای زور بگی و یا در مقابل زور گفتن واکنش نشون بدی

رهام جونم کلا پسر حرف گوش کنی هستی میتونم بگم 70 درصد حرفامو گوش میکنی

هر وقت دارم ظرف میشورم صندلی میزاری میایی کنارم امیستی و اب بازی میکنی بهت گفتم رهام نباید به چاقو دست بزنی همه چیزی رو میتونی برداری از اینجا به غیر از چاقو

تو هم گوش میدی گاهی برمیداری و تا میبینی چاقو هست منو نگاه میکنی و میزاری سرجاش 

عزیزدلمییییی

رهام همه رو مامان رو صدا میکنی میشناسی همه اطرافیان رو اما بخوای صدا کنی میگی مامان

به بابا هم مامان میگی وقتی بابا خونه نیست لباسشو ببینی عکسشو ببینی میخندی و لباس یا عکسشو بوس میکنی میگی بابا بابا اما موقع صدا کردنش باز ....... ههههه

جیگرتو برم به میوه فروش محل هم میگی مامان

گاهی من و بابا قاطی میکنیم کدوممونو داری صدا میکنی بابا رو نگاه میکنی میگی مامان مامان بابا میگه جونم اما تو باز ادامه میدی منم میفهمم با منی 

از خوابم بیدار میشی پشت سر هم هی میگی مامان مامان به حالت پرسشی تا جوابتو ندم ول نمیکنی

تلفنم تازگیها حرف میزنی با هر کسی هم پشت خطه میگه مامان و بعد به زبون خودت حرف میزنی

چند روز پیش رفتم برات یه سری اسباب بازی فکری خریدم هوش چین و عروسکهای مغناطیس تا دو روز اول زیاد تمایل نشون نمیدادی اما بعد دو روز میتونی باهاشون کار کنی 

حلقه هوشتو کامل درست میشناسی و میزاری سرجاشون اگر اشتباه بزاری خودت میگی نه نه و درستش میکنی

تو اشکالم مثلث و دایره رو میشناسی

هروقت رف غذاتو میزارم جلوت بهت غذا بدم کنترل رو میاری بهم میدی که برات کارتون بزارم سی دی های با نینی رو دوست داری بیبی انیشتن دوست داری عاشق ایتم پینگ و پینگا و تیک تاک هستی

تو حرف زدن همچنان تنبلی 

تبلی میکتنی انگاری دلت نمیخواد حرف بزنی چون حس میکنم میتونی

این ماه هم با دوستای نینی سایتی رفتیم کافه خلاقیت ماهور بهت خیلی خوش گذشت همینطور به من

خیلی هم دوست داری با تبلت و خصوصا با موبایل بابا بازی کنی

بابا هم موبایلشو بهت میده تو هم خوب بلدی بری تو قسمت بازیش و بازی مورد علاقتو باز کنی

رابطت با بابا محسن خیلی خیلی خوبه وقتی میاد خونه خیلی ذوق میکنی وقتی میره تو اتاق بخوابه و درو میبنده میری پشت در هی در میزنی اگرم بری تو اتاق دیگه نمیشه بیرون اوردت وقتی بابا از در میره بیرون باید حواستو پرت کنم تا بیرون رفتنشو نبینی حتی لباس پوشیدنشو وقتی با ماشینمون بیرون میریم بابا ما رو پیاده میکنه ماشینو پارک کنه یا جا به جا کنه اونقدر گریه میکنی که دیوونم میکنی فکر میکنی بابا میخواد بره

چند تا از عکساتو میزارم اگرم چیزی یادم اومد ازکارات اضافه میکنم                                                          ر هام و دوستاش در کافه خلاقیت ماهور                                                                                            باغ پرندگان اصفهان                                                                                                                        بدون شرح                                                                                                                                    اب بازی در حموم                                                                                                                          اینم عشقت دسته جارو برقی

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 13 آذر 1392 ] [ 10:45 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
18 و. 19 ماهگی عشقم

ببخشید پسرم دیر اودم

بازم تنبلی کردم ا.نقدر که خیلی چیزها یادم نیست برات بنویسم کلا این ماه ازت عکس و فیلم هم کم گرفتم

بلاخره تو ماه پیش بردمت دکتر ارتوپد

اسم دکترتم سعید توکلی بود دقیقا روزی که وقت دکترت بود میخواستیم بریم شمال خیلی تو هم شد همه چی اخه مطب دکتر هم اقدسیه بود و خیلی دور و پر ترافیک

خلاصه رفتیم کلی نینی اونجا بود و منم همش به نحوه راه رفتنشون دقت میکردم اما اکثرا خیلی مشکل زیادی تو راه رفتنشون داشتن پسر شیطون من یه جا بند نبود همه بچه ها حتی اونهایی که همسن تو بودن یه جا نشسته بودن اما تو هی ورجه ورجه میکردی موبایل بابا رو میگرفتی اهنگ میزاشتی میرفتی اون وسط میرقصیدی

خلاصه رفتیم داخلو دکتر گفت لباستو دربیاریم و راه بری بعد هم معاینه کرد پاهاتو و گفت که مشکل از لگنته و هیچ ایرادی نداره ممکنه تا ده سالگی خوب بشه و اگرم نشد ایرادی نیست ازش پرسیدم تو بزرگسالی مشکلی برات پیش نمیاره مثلا کمر درد و پا درد و .... گفت نه فقط و فقط جنبه زیبایی داره که ما این موارد رو گاها فقط در مورد دخترها عمل میکنیم که میخوان لباسهای کوتاه بپوشن خلاصه خیالم راحت شد چون دکتر خوبی هم بود با حرفش دیگه در مورد راه رفتن نگرانی ندارم

خلاصه خمون شب رفتیم شمال با دوست بابا و خانومش شب ساعت حدود 12 رسیدیم اونجا هم بهت خیلی خوش گذشت خصوصا که ویلای بزرگی بود و حیاط بسیار بزرگی داشت و تو برای خودت کلی بازی کردی یه سگ بزرگم داشتن که شبها ولش میکردن و ماهم درها رو از ترسمون میبستیم هر وقت هاپو رو میدید میگفتی بع بع کلا هر حیوونی رو ببینی میگی بع بع البته صدای خیلی حیوونا رو بلدی ها اما بازم هر حیوونی رو ببنی میگی بع بع

چهار روز شمال بودیم و برگشتیم

قرار بود پنج شنبه 11 مهر بابا ببرت واکسنتو بزنی چون من واقعا دل دیدنشو نداشتم اما عمو اینها قرار شد شب بیان خونمون منم پشیمون شدم و گفتم شنبه یا یک شنبه خودم میبرمت 

اون شب هم کلی با رژین و اروین بازی کردی کلا از بازی کردن با اروین خوشت میاد جوری بازی میکنه که تو دوست داری

خلاصه یک شنبه بردمت واکسنتو زدی و کلی گریه کردی و بغض کردی بمیرم برات پسر نازممم دلم اتیش گرفت

از اونجا هم اژانس گرفتیم رفتیم خونه مامان فاطی اخه بابا ماموریت بود

تا عصر خوب بودی اما از عصر پادردت شروع شد نق نق میکردی و موقع راه رفتن میلنگیدی کمی تب هم کردی تا صبح چند بار پاشویه کردمت و برات کمپرس گذاشتم و تبتو کنترل کردم و فرداش هم بیشتر دوست داشتی خوابیده بازی کنی

خلاصه اینم گذشت و راحت شدیم از واکسن تا هفت سالگیت

اخر همون هفته هم رفتیم دامغان عروسی کلی هم بهت خوش گذشت البته نه تو عروسی نمیدونم چرا تا وارد سالن عروسی شدی سر گذاشتی به گریه و ساکتم نمیشدی بابا محسن همش تو ماشین نگهت میداشت از سالن خوشت نمیاد چون تو خونه هم برای حنابندان و هم اخر شب عروسی با وجود جمعیت و سر و صدا اصلا گریه نکردی

نامزدی شیما هم کلی گریه کردی تو این جور مواقع هم فقط بابا محسن رو میخوای و دوست داری فقط بغل بابا باشی انگار تو بغل بابا ارامش داری

عشقم کلی هم شیطون شدی و شیرین شدی

همچنان زیاد حرف نمیزنی اما یاد گرفتی تا میخوای نقاشی بکشی میگی دسم دسم بوببو یعنی چشم چشم دو ابرو

چند روز پیش مداد ارایش منو برداشته بودی روی کمد کلی نقاشی کشیدی و همینطورم میگفتی دس دسو بو ببو

رو پا و دستتم کلی نقاشی میکشی

کتاب خوندنو زیاد دوست نداری فقط دوست داری از رو عکسای کتاب برات توضیح بدم

مهمانهای ناخوانده و شیمو رانندگی میکنه رو دوست داری

بعضی صفحه هاشم خودت از رو نقاشی میگی 

یکم اوضاع خوابیدنت بهم ریخته شبها زیاد بیدار میشی روزها کم میخوابی همش به من اویزون میشی با اسباب بازیهات زیاد بازی نمیکنی همش میای تو اشپزخونه و میگی منو بغل کن تا ببینم تو داری چی کار میکنی گاهی دارم ظرف میشورم رو صندلی کنارم وامیستی یه سینکو پر اب میکنم و تو هم یه قاشق برمیدالری و بازی میکنی خیلی خوشت میاد

حلقه هوشتو خیلی دوست داری و رنگ سبز و ابیشو میگی البته تشخیص رنگ نمیدی اما خودت میگی ابز یا ابی سعی کنی درست بچینیشون و زیادم موفق نیستی

عاشق ماشینی البته نه اسباب بازیات ماشین بابا یا ماشینهای تو خیاوبون همش میری سمت ماشینها یا به چرخشون یا چراغشون دست بزنی یا درشونو باز کنی موتئر رو هم خیلی دوست داری هر جا موتو رباشه تو بدو بو میری سمتش یا اگه یه راننده ای در حال سوار شدن یا پیاده شدن از ماشین یا موتور باشه تو اونقدر نگاهش میکنی تا کارش تموم بشه و ازت دور بشه

موقع خوابیدن حتما بابا رو بغل میکنی و بوسش میکنی بابای میکنی و براش بوس میفرستی

ووووی رهام این هفته بردیمت قلعه سحر امیز پارک ارم اونقدر ترسیدی و گریه کردی و هیچی سوار نشدی اشتباه کردیم اول سوار قطار شادی کردیمت یه تیکش تاریک بود و .............دیگه ارومم نشدی

یه کار بامزه میکنی و این کارم از بابا محسن یاد گرفتی میری ناخن گیر برمیداری و پاهاتو مثل بابا میاری بالا و ناخن شصتتو مثلا میگیری خیلی با مزه میشی

دیگه یادم نیست چه کارایی میکنی میبوسمت عشقممممم

سعی میکنم زود به زود بیام پسرکمممم

اینم چند تا عکس

 

عشقم داره ناخنشو میگیره

 

 

به یاد پارسال

 

 اینم تو پارک

           

داری سعی میکنی از تخت بیایی پایین

چند تا عکس از شمال

رهام و نگار

میخوای از زیر مبل لب تابو برداری

اینم سوغاتی مامان اکرم از مشهد که خیلی ازش خوشت اومده

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 1:03 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
ماه هفدهمم گل پسر(10 مرداد تا 10 شهریور)

مامان تنبلت اومد

اشتباه میکنم ماهی یه بار وبتو اپ میکنم چون خیلی چیزا یادم میره دیگه سعی میکنم زود به زود اپ کنم

هههه حالا نمیدونم از کجا بگمتو این ماه با دوستای گلت تو همین نینی سایت رفتیم باشگاه تماشا 

خیلی تجربه خوبی بود هم برای من هم برای تو خیلی راضی بودم و تصمیم گرفتم تو هر ماه یه بار ببرمت

زیاد نمیبرم که برات عادی نشه

اسباب بازیهای خوبی داشت و تو هم دست داشتی منم دوستامو دیدم و از دیدنشون کیف کردم

تو تز استخر توپ همیشه میترسیدی اما ونجا ترست ریخت و حسابی بازی کردی چون خیلی از دوستاتم تو استخر توپ بودن تو هم دیگه نترسیدی

یه سفر هم رفتیم ارومیه با این که راهش طولانی بود اما تو اصلا اذیت نکردی و خیلی اروم تو صندلیت نشسته بودی

اونجا یه خیابون داشت به اسم سومون اباد که از اونجا برات کلی پوشک و دستمال مرطوب خریدیم چون خیلی ارزون بود

عزیز دلم خیلی بلا شدی

از صندلیهای اشپزخونه میری بالا و برای این که منم متوجه کنی بلند و چند بار پشت سر هم میگی یا علی البته به زبون خودت میگی ههههی اااااااا

تا میرم وسایل تعویضتو میارم یا بهت میگم رهام بدو بریم بشورمت جلوتر از من میری تو دستشویی و لگنتو بر میداری تا اب بازی هم بکنی

به حیاط خونه مامان فاطی میگی عموم یعنی حموم خیلی اونجا رو دوست داری میری تو حیاط و حسابی اب بازی میکنی یه کار بدم اونجا میکنی دستتو میکنی تو زیر گلدونیها که پر ابه واییییییی

حرف جدیدی هم که میزنی صدای ساعته که میگی تیک تاک البته خیلی کم میگی

بیا هم میگی قبلا هم میگفتی الان با منظر میگی هر چیزی رو میخوالی بهم بدی میگیری جلو و میگی بیا بیا

بابا محسن جرات نداره از دست تو از در خونه بیرون بره یه جوراب پاش کنه یا شلوارشو عوض کنه اویزونش میشی که منو ببر با خودت که البته محسنم با خدش میبرتت بیرون گاهی پارک و گاهی خرید

بابا بیرون بردن تو رو خیلی دوست داره میگه هر جا بتونم با خودم میبرمش

چند روز پیش یه گلدونمو شکستی و منو ناراحت کردی پسر شیطون بلا اما فدای سرت عزیزم

اینم چند تا از عکسای پسرم تو 17 ماهگی                                                                                                                                                                                                                                                                         رهام در ارومیه                                                                                                                                                                                                                                                                                                          رهام ودوستاش در باشگاه تماشا                                                                                                                                                                          رهام و دالی بازی

                     در این کشوتم باز میکنی و اسباب بازیهاتو میریزی داخلش

                     اینم سرسره بازی کردنت

          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 شهريور 1392 ] [ 11:46 ] [ آوا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد